[صفحه اصلي ]    
روستاي كزج awt-yekta Kazaj Village
:: صفحه اصلي :: درباره روستا :: عضويت :: بحث و گفتگو :: جستجو در پايگاه :: برقراري ارتباط :: راهنماي صفحات ::
بخش‌هاي اصلي
صفحه اصلي
آشنايى با روستا
نقشه‌ها و تصاوير توصيفى
اخبار و رويدادها
جاذبه‌ها و ديدني‌ها
آلبوم تصاوير
بحث و گفتگو
افراد و شخصيت‌ها
ارسال ديدگاه‌ها
تشكر و قدرداني
مطالب خواندني (جديد)
::
جستجو در پايگاه

جستجوي پيشرفته
دريافت اطلاعات پايگاه
نشاني پست الكترونيك خود را براي دريافت اطلاعات و اخبار پايگاه، در كادر زير وارد كنيد.
آخرين مطالب بخش
:: امكان ارسال تصاوير و مستندات توسط كاربران
:: تشكر ويژه از آقاي دكتر مولايي
:: ترجمه ي سروده اي به نام " خان ننه " اثر شهريار
:: نقشه‌هاي هوايي روستا و منطقه
:: ترجمه حيدرباباي شهريار به فارسي
:: برگزاري دومين همايش خورش رستم وتوسعه
:: انتشار شعرهاي داود عليپناه
جزيره دانش ايران

JD

:: مطالب خواندني (جديد) : ترجمه ي سروده اي به نام " خان ننه " اثر شهريار ::

آقاي داود علي پناه كزج درمقدمۀ ترجمۀ دواثر ازشهريار، به سروده اي بنام « خان ننه» اشاره كرده بودند. شاعر عزيز روستا از آنجا كه احساس كردند مفهوم اين شعر ممكن است براي خوانندگان فارسي زبان جالب باشد، ترجمه آنها را هم براي سايت ارسال كرده اند كه در ادامه تقديم مي گردد.


ترجمه ي سروده اي به نام " خان ننه " اثر شهريار

كجايي ؟! خان ننه !
تا پروانه وار ، دورت بگردم .
مي دانم ، تو را گم كرده ، از دست داده ام
مي دانم ، چو تو ، همتاي تو ، هرگز نخواهم يافت .
روز مرگ خان ننه ،
عمّه جان ، از ره رسيد ،
مرا با خود ، ديار ديگري بُرد .
كودكي بيش نبودم ،
از چند و چون ماجرا ، آگه نبودم ،
به بازي بودم و با كودكان ، سرگرم ،
چند روزي را ، در آنجا بسر بُردم .
*****
در بازگشت ، خانه بر جا بود ، امّا خان ننه .....
نه خود مانده بر جاي ، نه رختخوابش ،
« كو خان ننه م » ، فرياد كردم .
پاسخم دادند :
« به سفر بُرده اندش ، سفري به كربلايش »
« كه بگيردش در آنجا ، شفاي درد هايش »
« سفرش بس طولاني است » ،
« يك ، دو سال خواهد كشيد ، كه دوباره باز گردد ! »
*****
بر آسمانم رفته بود ، ناله ها و شيونم ،
چند روزي را ، چنين فرياد كردم ،
كه گرفته شد ، راه ِ هم سينه ، هم صدايم ،
خان ننه ، بي من ، هرگز ، خود توان رفتن نداشت ،
پس چگونه است ؟
اين سفر را ، خود ، تنها رفته است ؟!
*****
با همه قهر كردم ،
به همه خشم گرفتم ،
بعد ، زبان گشوده ، گفتم :
« مي خواهم ، من نيز ، ازپي خان ننه ، روانه گردم» .
پاسخم دادند :
« كه براي تو ، زود است » ،
« به سَر مَزار امام ، بچّه را نمي توان بُرد » ،

*****
تو بخوان ، كل قرآن » ، « تا تو ختم كني ، آن را » ،
« شايد ، تا آن زمان ، خان ننه ، از سفر بياد » .
من نيز ، با شتاب هرچه تمام ، خوانده و تمام كردم ،
كه بنويسمت : « برگرد » «چون كه ، قرآن ، ختم كردم » ،
«وقت برگشت هم ، برايم سوقاتي هم بخر» .
امّا ، هر بار ، هنگام نوشتن ،
چشمان پدر ،از اشك ، لبريز . تو هم كه بر نگشتي .
*****
چند سالي را ، چنين در انتظار،
روز و هفته ، مي شمردم ،
تا كه آرام آرام ، چشم باز كرده ، فهميدم ،
راهي كه رفتي ، برگشتي ندارد .
*****
خان ننه جانم ، چه مي شد ؟
بار ديگر ، مي يافتمت ،
روي پاهايت ، فتاده ،
گريه را ، سر مي دادم ،
دستانم را ، چون طنابي ،
دور پايت ، حلقه كرده ، مي بستم ،
تا توان رفتنت ، هرگز نباشد .
*****
چه شب هايي ، وقت خواب ،
در آغوشت ، گرفتي ،
بر قلبت ، فشردي ،
گاهي ، دستان ِ خود ، زير سرم ، بالين كردي .
*****
چه خوب ! بدور از هرغم ِدنيا ،
كنار هم ، به شبها ،
خواب شيرين ، داشتيم .
گاهي هم به خواب ،
مثل ِ تمام ِكودكان ، تن پوش ِ تو را خيسانده ام ،
با اين همه ،
مهربانانه ، شبانه ، آبي ، گرم كرده ، خود را پاك مي كردي .
به جاي آنكه دعوايم كني ،
بوسه اي بر گونه هايم ، مي نواختي .
هر كسي با من سردعوا ، اگر مي داشت ،
هوا دارم ، تو بودي ،
اگر كه مادرم ، قصد تنبيهم ، به سر مي داشت ،
مرا از دست مادر ، مي ربودي .
*****
ازاين چنين از مهربانيها ،
در كسي ، جايي ، سراغي مي توان يافت ؟!
قلبم ، گواهي مي دهد ، هرگز !
آن مهربانيهاي بي دريغ ، سرشارازصفا ،
آن دور خوش دُردانگي هايم ،
مي دانم كه با تو ، رفته ، پايان گشته است .
*****
خان ننه ، تو خود ، مي گفتي :
«كه به تو ، خدا ، به فردوس » ،
« مي دهد ، هر آنچه خواهي » .
اين سخن خويش ، به خاطر بسپار،
جون ، تو خود ، قول دادي ،
اگر روزي ، چنين ، در پيش باشد ،
مي داني ، چه مي خواهم ؟!
پس به حرفم ، خوب گوش كن :
( با تو بودن به عهد كودكيم )
*****
خان ننه ، آخر، چه مي شد ؟ ،
بار ديگر ، به دور كودكيم بر مي گشتم ،
به تو ، من مي رسيدم ،
با تو ، هم آغوش ، مي گشتم ،
با تو ، من ، مي گريستم ؟!.
مثل دوران ِ خوش ِ خردسالي ،
درآغوشت ، بار ديگر مي غنودم ؟!.
اگر بهشتي ، اين چنين ، درپيش باشد !
ز ِ درگاه ِ خداوندي ، هرگزچيز ِ ديگري طالب نبودم .

دفعات مشاهده: 227 بار   |   دفعات چاپ: 25 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 6 بار   |   0 نظر
::
:: مطالب خواندني (جديد) : ترجمه حيدرباباي شهريار به فارسي ::

ترجمه حيدرباباي شهريار به فارسي

  بنام خداوند وجان وخرد            كزين برتر،انديشه برنگذرد

 

  مقدمه اي كوتاه ، بر ترجمۀ دو اثر از شهريار

  آنچه قلم مي تراود ، بايد داراي روح ، رسالت واحساس وظيفه باشد ، ورنه محكوم به فنا وفراموشي است .منظوراز رسالت ووظيفه ، همانا چيزي جزداشتن انگيزۀ انساني ِلازم وكافي باهدف آگاهي وارتقاء بخشي به فرهنگ عام ِ مردمان درمحدودۀ جغرافيايي مشخص ، بنام يك ملت نيست . در ترجمه ،اگـــــــرسادگي

و ساده نويسي ( نه ساده انگاري ياساده انديشي ) به يك سنت فرهنگي بَـدَل شود بي گمان پيمودن راهـهاي پيچيده درعرصه هاي اجتماعي وفرهنگي هم ساده هم امكان پذيرخواهد بود . اثرپيش رو، ترجمــۀ دوسروده ، ازشاعـرفقيد ومردمي ِ ايران زمين ، محمد حسين بهجت تبريزي (شهريار) ، به نامهاي « حيدربابا» و  « خان ننه» ، اززبان آذري به زبان فارسي راشامل مي شود .

اصولا" ترجمۀ يك اثرغيرمنظوم (نثر) ، به مراتب ساده تراست ازترجــمۀ يك شعر(نظم) ، بخصوص اگرترجمۀ شعري ، اززباني به زبان ديگروآن هم درقالب   شعرمطرح باشد ، چرا كه دراين حالت ، وظيفۀ مترجم حسّاس تراست . اصلي ترين وظيفۀ مترجم ، امانت داري وجلوگيري ازواردشدن خدشه به اثـــــر اصلي است . حيدربابا ، هم دل نشين است وهم داراي لطافتهاي بي بديل انساني ، كه هموطنان فارسي زبان به دليل آشنايي ِ اندكشان به زبان آذري قادر به خواندن آن نيستند . به همين دليل انگيزه لازم رابدست آوردم تابتوانم باترجمۀ حيدر بابا هموطنان فارسي زبان را بااين شاهكار، وتاجايي كه بضاعتِ اندكم ياري نمايد ، آنان راباحال وهوايي كه ، شهريار درآن ، حيدربابا راسروده است ، آشناتركنم .

  اميد وارم درترجمۀ آن ودرانجام وظايف شاگردي خود در پيشگاهِ بزرگان عرصۀ ادب وهنراين مرزوبوم و روح بزرگ شهريار، سربلند بيرون آيم . بايد اذعان كنم ، هرترجمه اي ، در بهترين حالتِ آن نمي تواند بااثراصلي برابري كند ، نقصانها ونارسايي ها در كارترجمه اجتناب ناپذيربوده وگريزي ازآن نيست . بخصوص قطعۀ بلندي چون حيدربابا كه به زبان آذري سروده شده ودربسياري از موارد در آن ازواژگاني استفاده شده كه معادل فارسي ندارند ؛ لذا براي جايگزيني حتي الامكان سعي براين بوده كه درانتخابِ واژه هاي مناسب ونزديك به مفهوم اصلي ، نهايت دقت ، بكارگرفته شود . بي گمان توفيق دركارترجمه همواره نسبي است . در پايان ، ضمن اعتراف به عجز خود ، در به انـــــــجام رساندن وظايف شاگردي خويش،ازمحضر همۀ بزرگان اهل قلم وانديشه ، بخاطروجودنارساييها پوزش طلبيده ،اميدوارم،ازپيشنهادات ، انتقادات وراهنماييهاي دلسوزانــــۀ شان اينجانب را بهره مند سازند .

  داود علي پناه ِ كــَــــزَج

 

  1 - حيدر بابا ، هنگام غرّشهاي رعد و برقها

  - وقت جاري گشتن آبهــــا، ســــيلابـــــها

  - دختران ، صف بسته ، مات صحنه هـــا

  ســـــــلام مـن بر آن فـــــّر وتـــَـــبارت

  رََوَد نـــــامـــي ز من هم ، بر زبــانـــت

    2 - حـيـدر بـــابـــا ، وقــت پـرواز كـــبـكــــها

  - به هنگـام جـهيـدن ها ، ز زيـر بـوتـه هـــا

  - در اضطراب است و دوان ، خرگـوش هــا

  - وقت شكوفا گشتـن بـاغـهـا و غـنـچـه هـا

  سزاوار است ، ز ما هم يــــــاد گردد

  همـــــــه دلهاي ناشاد ، شــــاد گردد

  3 - به آن دم ، بــــاد نوروزي ، وزان گردد

  چادرها ي برپا ، يكسر واژگــون گردد

  - زماني راكه گلها ، غنچه هاشان بشكفند

  - ابرباران زاي ، آب از پيــراهن ، چـكنــد

  زنـده بُِِـوَد ، آنكه ٬ ز ما يــاد كـــنـــد

  به اميدي ، تمام درد ها ، درمان شود

  4 - حيدر بابا ، جاي جايت ، گرمِ مهر تابان

  - رُخت خندان ٬ چشمه ساران تو٬ گـريان

  - كودكانت ، دسته گلــها ، بسـته بنــــدان

  همره بادش فرستي ، بوي آن را ٬ سمت ما

  شايدم ، از خفتگي بيـدار گردد ، بخــت مــا

  5 - حيدر بابا ، رو سفيدي و سر افرازي ، تراسـت

  - همه جايت ، پر از باغ و پر ازچشمه ، تراسـت

  - بعد ما ، سرزندگي ، پايند گيـها هـم ، تراسـت

  دنيا يكسر ، قضا ، قدر ، گم گشتگي است

  قـدّ دنـيا ، بـي پـدري ، بـي پسـري اســـت0

  6 - حــيــدر بابا ٬ راه مان ٬ از هم جـــدا گشـــت

  - عمرآخرشد و از كف ِبِرَست٬ فرصت برگشت

  - ندانستم ، چه آمد؟ بــر ســر زيــبــا رخــانــت

  غافــل از گرد نـه ها ٬ پيـچ و خـم دوران

  نا گه از نيستي و گم گشـتـگي و هـجران

  7 - حيدر بابا ٬ جوانمرد ٬ حق نعمـت ٬ پاس دارد

  - عمــر كوتــاه اســـت و صـيـدش ٬ نــرهــانـــد

  - نـا مــرد هــم ، عـمــر بــه آخــر ، نـر ســانــد

  حتم دان، جاويد گردد ، نامتــــــــــا ن حلالم كن ، اگرحاصل نشد ، ديدارمان

  8 - حـيـدر بابا ، ميـراﮊدرت ، آواز خـــوان

  - جاي جاي روستا ، آنگه ، نغـمه خـوان

  - عاشق رستم ، با ساز خود نجوا كـــنان

  يادت هست ؟ دوان بوديم و با شتاب ؟

  چون پرنده ، پرواز كنان و بي تــاب ؟!

  9 - محله ي شنگل آوا ، سيب هاي نامي اش

  - گه گاه ، بـه آنجــا رفـتــن ومهـمــاني اش

  - با سـنگ هــا ، سـيــب و بـه انــدازي اش

  همچون خوابي شيرين ، مانده به يادم

  اثـــر گــــذار روح و پـــود و تــــــــارم

  10 - حيدر بابا ، غاز هاي بركه هات

  - باد هاي سوزناك قـلّه هــــــات

  - بهاران و پائــيزان دشـت هـات

  بــه چشمانم ، پــرده اي از سيـنماســت

  در خلوت خيالم ، هنگامه ي سفرهاست

  11 - حيدر بابا ، قره چمن و جاد ّه اش

  - بگوش آيــد ، آواي جـاووشــانـش

  - درد و بــلاي راهـيـان كـربــلايــش

  افـتد به جـــا ن آزمـنـد رهـزنـان

  تمدّن دروغين ، زده نيرنــگمان

  12 - حيدر بابا، شيطان ، مكركرده است

  - مهرومحبت را، زدلها ، كنــده است

  - روز هامان از سيه ، آكـــــنده كـرد

  خـلق را ، يك يك ، به جان انداخته

  آشتي هارا بـه خـون خود ، نـشـانده

  13 - آدمي ، گراشك بيند ، خون نريــزد

  - هر كه انسان است ، خنـجررا، نبند د

  - كور جو بگرفت ، دستانش نـلـــغزد

  فردوسمـان ، سوي دوزخ گشتن است

  ذي حجه مان ، رنگ محرم شدن است

  14 - باد پائـيزي ، چـو ريـزد ، بـرگ هـا

  - ابر ، تازان ، ازكوه ، سوي روستا

  - تا موذ ن ، ســر دهــد ، آوازهــــا

  حرفهاي جا نگدازش ، دلها مي گداخت

  به درگاه خداوندي ، درختان ، سـرنهـاد

  15 - پر نشود ، از شن وسنگ ، چشمه ها

  - نـپـژمـرد ، نـيـفـسـرد ، بــاغـچـه هــا

  - سـير شـونــد ، پــيـاده و ســواره هــا

  خوشا بحال چشمه اي كه جاري است

  نگاه او، سوي افق ، باقـــــــي است

 16 - حيدر بابا ، به سنگ و كـوه ، پــرند گان

  - ترانه خوان ، كبك ، پي اش ، جوجكان

  - از بره ها ، سيـــاه ، سـپــيــد رنـگـــــان

  باردگر مي شدم ، روان ، سـوي بيابان

  سرمي دادم :" شبان ، برّه ، بر گردان "

  17 - حيدر بابا ، به كشتزار آبي و هموار

  - چـشـمه ، جوشان ، ميانه ي چمنزار

  - شـنا كـنـان ، پــونــه ، روي آ بــشار

  پــرنــدگـان زيبا ، ا زآن ، گذرمي كنند

  خلوت كرده ،از چشمه ، آب مي نوشند

  18 - وقت درو، داس ها ، سنبل ، درو مي كنند

  - توگويي كه ، شانه ، به گيسوان زنــنــد

  - شـكـارچـيـان هم ، پـــي بـلــدرچـيـنـنـد

  دروگران ، دوغ شان ، ســر كــشــنـد

  پس از چرتي ، دوباره مشغول شوند

  19 - حيدر بابا ، وقـت غـروب ، به روسـتـا

  - كودكان ، بعد از شام ، براي خــــواب

  - از پشت ابر ، مــاه ، چشمك زنـــــان

  قصّه اي هم ، زما به آنان ، بگوي

  به قصّه اش ، ز غصّه ، بسيارگوي

  

  

  20 - مادر بزرگ ، به شب ، قصّه ، مي گفت

  برخاسته ، كولاك ، درو ديواركوفـت

  گرگ هم ، شنگولك بُـزبُزي مي كوفت

   كاش باردگر، به كودكيم ، برمي گشتم

  بعد ازشكُـفتني ، دوبــاره مي فـسـُردم

  

  21 - نان و عسل ِعمه جان ، مي خورديم

  - زان پس ، روپوش ، تـن مي كـرديم

  - تو بـاغـچـه هـا ، آزاد مي رمـيـديـم

  كجارفتي ؟ ! روز هاي لوس گشتنم ؟!

  با اسب چوبـي ، تاختـــن و رفـتـنـم ؟!

  

  22 - خـالـه هـَچي ، به رود ، رخـت مي شست

  - مـمّد صـادق ، بامـشـو ، ماله ، ميكشيد

  غافل بوديم ، كوهه ؟ سنگه؟ د يواره ؟!

  به هر جا بود ، شلاغ زنان ، مي تاخـتـيم

  خدا ! چه خوش بي هيچ غمي ، مي ساختيم

  23 - شيـخ الاسـلام ، تامنـاجات مي گـفـت

  - مشد رحيم ، لباده شو ، مي پـوشـيـد

  - مشد آجلي ، بوزباششو ، مي نوشيد

  ما خوش بوديم ، عروسي و خوشي باد

  فـرقي هم ندارد ، هـر چـه بـادا بــــــاد!

  24 - ملك نياز ، تفنگ به دوشش انداخت

  - اسب تاخته ، دشت ، پشت سرگـذاشت

  - همچون قرقي ، سر تپه ، دست ياخت

  دختران ، ازپس هر پنجره ، درتماشا

  درپس پنجره ه ا ش ، مناظري فريبـا

  25 - حـيـدر بابا ، عـروسي هـاي روسـتـا

  - نو عروسان ، به دستشان ، از حـنـا

  - پرتاب سيب ، سوي عروس ، از بام

  نــگاه من ، هنوز هم درِ پي دخـتـرانش

  بسا ، به دل سخنهايي ، درسازعاشقانش

  26 - حيدر بابا ، پونه ي چشمه سـاران

  - خـيـار بـا خـربـزه هـاي بـوسـتــان

  - آب نبات و آدامس ِ دست فروشان

  هنوز هم ، مانده از آن ، به كامم

  از دوران گــمـــشـــده يــاد دارم

  

  27 - دم ِ نوروز ، مرغ شب ، مي خواند

  - نامزدي ، جوراب داماد ، مي بـافـت

  - هر كسي هم ، شالشو ، مي انداخت

  چه رسم زيبايي ! است شال انداختن !

  عيــــدي داماد ، به شـالـش ، بـسـتـن

  

  28 - شالي خواسته ، به خانه ، بس گريسـتم

  - شـالـي گـرفـــتـه ، دور خويش بـسـتــم

  - دوان ، بـه بــام خانۀ غــلام ، رسـيــدم

  خاله فاطمه ، به شالم ، جوراب بست

  به ياد خان ننه ، چشم ، پراشك گشت

  

  29 - حـيدر بابا ، ميرز مـمّد و باغچه اش

  - ترش و شيرين ، انواع آ لـــوچه اش

  - تزئين كرده نوعروسي ، تاغچه اش

  رديف شده ، صحنه ها ، در رف ديدگانم

  خيمـه زده ، همگان ، در صف خاطراتم

  30 - عيد نوروز ، مَلات ، ز ِگِل ، مي سازند

  - نـقــشــي زده ، اتـاق را ، مــيــزيـبــنـد

  - به تاقچه اش ، چيـدنـيـهـا ، مـي چيـنند

  آرايش دختران ، نوعروسـان

  هوس آرَد ، مادران شويشان

  31 - مسافري از باكـو با صـحبـتـش

  - شيـر گـاو و كـره ، باخامه اش

  - خوردنيهاي شب چارشنبه اش

  سر دهند دختران :" آتيل ، ماتيل ،چرشنبه"

  چـو آيــنه ، بـخـتـم وا كـن " چــرشــنــبــه "

  32 - بـه تـخم مـرغ ، نـقـشـي زيـبا ، مـي زديم

  - به هم زده ، شكسته ، پوست مي كنـديـم

  - از بازي كردن ، مگر ، سير مي شديم ؟!

  علـي بــه مــن ، اسباب بازي مي داد

  رضا به من ، گل چيده ، هديه مي داد

  33 - نوروز عـلي ، به خـرمن ، وَل رانان

  - گـاهي هم ، با پارو، كاه ، پاروكنان

  - ازكوهستان ، سگي ، عــوعــوكنان

   آنوقت ديدي ، الاغ ها، بي حركت ، ايستاد

  سوي كوه خيره شده ، گوش ها ، تيزاند

  34 - شبـانـگـهـان ، تا گّّـّله ، مي رسـيد ند

  - كُرّه ها را ، گوشه اي ، مـي بـستند

  - تا روستا ، از گُِّّله ، خلـوت مـي شـد

  با كُرّه هاي بي پالان ، مي تاختـيـم

  گلايه ها را پشت سر، نهـــــــــاديم

  35 - شـــب بــهـــار و رود و شُــرشُــر آب

  - صداي غلـتيدن سـنگ ، بـه ســيـلاب

  - چشمان گرگ ، به تاريكي ، شب تاب

  با ديدن گرگ ، سگان ، هــــم آواز

  گرگ هم از خوف سگان ، گريـزان

  36 - شـب زمـسـتـان و ســرمــاي آن

  - روستايي و مسكن و مَاٴوايشان

  - بخـاري و شعـله و هيمه هاشان

  شبچره هاش ، گردو و سنجد بود

  فـضـا ، پرازهمهمه و خـنده بـود

  

  37 - پسرخاله ، شجا ، ازباكوبرگشته بود

  - به همـراهـش ، سوغاتي آورده بـود

  - سماورو صحبتش ، به بام آماده بود

  - يادم هست ، مـردي بـلند قـامـت بـود

  از بخت بد ، عروسيش ، عزا شد

  بـخـت سفـيد نـه نـه قيز ، فـدا شد

  38 - حيدر بابا ، نه نه قيزو چـشمانش

  - دل نشين بود ، رخشنده وگفتارش

  - تركي گفتم ، بخوانـنـد ، ايـشـانش

  تا بدانند ، باقي ، فقط يك نام است

  از نيك و بد ، مزه اي به كام است

  39 - بَدو ِ بهار بود و مهر ، تـابـان

  - بچه ده ، با برف ، بازي كـنان

  - پارو چيان ، برف ، پارو كنان

  روح من ، كنون ، گويي در آنجاسـت

  مثل كبكي ، مانده ، بين بـرفـهاست

  

  40 - مادر بزرگ ، به بافت ِ فرش و كـتـان

  - از پس ابر ، خورشيد ، دامن كـشـان

  - پير گشته است ، گرگ ، دندان كشان

  - سـوري هـم ، بـرخـاسـته ، شــتـابـان

  سر بالايي را ، پشت سر گـذا شـته

  ظروف شير ، لبريز وسرريز شده

  41 - خجّه سلطان ، عمه ، خشـم مي كرد

  - پسر عمو ، ملا باقر ، قهـر مي كرد

  - تنور روشن ، به خانه ، دود مي كرد

  كتري چاي ، روي تنور ، مي جوشيد

  گندم تف داده ، روساج ، مي رقصيـد

  42 - هر چه كه مانده بود ، به جاليزها

  - جـاروكــنــان ، آخــر پـائــيــزهــا

  - همه جاي خانه را، پُرمي كرديم

  - كدوي تنبل ، به تنور ، مي پختيم

  كدو را خورده ، تخمه هاش شكستيم

  از پُر خوري ، نزديك بود ، بتـركـيـم

  43 - ميوه فروش وقتي ، مي آمد از وَرزَقــان

  - روستا را، پرمي كرد ، هياهوي كود كان

  - تا خبراز ماجرا ، مي رسيد ، گوشمـــان

  شلاغ كوبان ، قشقرق ، مي كرديم

  گـنـدم داده ، گـلابـي مـي خـريـديــم

  44 - شبانگهـان ، به رودخانه ، راهيش

  - ميرزا تقي و مـن و هـمــراهــيــش

  - نگاه من ، مهبوت اين صحنـه اش

  - ماه ، كه غرق گشته درون سيـلش

  - ديديم ، ناگه ، آن سوي باغچه اش

  - درخشش شبـيه بـه چـشـم گـرگـش

  گفتيم : اي واي ، گرگه ، فوري برگشتيـم

  نفهميديم ، كه كِي ؟ گردنـه را ، رد كرديم

  

  45 - حيدر بـابـا ، درخـتان ، قـد كشـيـدنـد

  - امّا ، افسوس ، جوانانت ، پيرگشتند

  - ميشهايت ، نحـيـف و لاغـر گشتند

  سايه گشت وغروب شد وشب رسيد

  در سياهي ، چشمان گرگ ، درخشيد

  

  46 - شنيده ام ، نورخدا ، تابـــــان است

  - آب ، زشير مسجد ش ، روان است

  - بـه بود آب ، اهالي در رفـــاه اسـت

  دست و بازوي منصورخان ، سلامت

  هرجا كه هست ، خدا ، با او ياراست

  

  47 - حيدربابا ، ملا ابراهيم ، هست يا نه ؟

  - مكتــــب درس او، بـــجاست يا نه ؟

  - به وقت خرمن ، بسته مكتب ، يا نه ؟

  سلامي ازمن به آخوندش ، رســان

  ســــلام توٲم بــا ادب ، والســــلام

  

  48 - خجه سلطان ، عمه ، به تبريزرفته است

  - اما چه تبريــز؟! رفته ، برنگشته اســت

  - فرزند ، چاره ي ما هم ،ره برگشت است

  پدر مرد و خانـــه خــــراب گشـــتيم

  همچون ميشي ، سرايمان گم كرديـم

  به دست ناخودي ، دوشيده گشتيم

  

  49 - حيــدر بابا ، دنيــا يكســر دروغ است

  - ارثــيـــه ي ســليـــمان و نوح اســــت

  - مـــرداني را كه خــود زايــيــده اســـت

  - بي اســتثنا ، به درد انداختــــه اســـت

  به هركسي ، هر آنچه را كه داده است

  بي كم وكاست ، زوي بستانــــده است

  ازافــلاطــون ، جز نامي نمانــده است

  50 - حيدربابا ، ياران روي گـردانـد نـد

  - به نيمه راهان ، تنهايم ، گزاردند

  - چــراغهايم ، همه ، خـــاموشاند ند

  چه بد هنگام ، غروب گشت وشام شد

  به چشم من ، دنيا ، خرابه ي شـام شد

  51 – با پسرعم ، شبي ، به قبچاق شديم

  - زير مهتاب ، اسبانمان تاختيـــــــم

  - كوههارا ، پشت سر، گذاشتيــــــــم

  

  مش ممي خان ، اسبش را ، جولاند

  از تفنگش ، تيري را هم ، چكانـد

  52- حيدربابا ، بركه تار ، با دره هاش

  - خشگناب و پيــچ و تاب راههــاش

  - كنون گشته اردوگه كبكهـــــــــاش

  ازآن به بعد ، زادگاه و ديارمــــا ن

  پي بگيريم ، صحبت سرزمين مان

  53 - به روز بد ، خشگنابو ، كي انداخـت ؟

  - از ساداتش ، كه رفته و كـي برجاست ؟

  - خريـــدار خانــــه غفــــار ، كجاست ؟

  چشمه ، بازهم ، بركه رو پر مي كند؟

  يا خشكيده ، باغچه ها ، مي پژمرد ؟

  54 – آ مير غفار، سرور سادات بـود

  - شكارشاهانه او يــــاد ، بـــــود

  - به كام هر جوانمردي شهد بود

  - به كام نامرد ان چون زهر بود

  به راه حق مظلومان ، غرُنــده

  به ظالمان ، چون شمشير، برنده

  55 – مردي بلند قامت ، دايي مصطـفـي

  - تنومند و ريشو همچون تولسـتوي

  - مي كرد ، هرعزايي را ، عروسي

  حيثيت و آبروي خشگنـــــاب

  به هرمجلس ، به سان يك آفتاب

  56 - مجد السادات ، چون باغها، خندان بود

  - وز غيرتش ، بسان رعد ، غران بــود

  - به كام وي ، سخن ، آب روان بـــــــود

  دركش شگرف ، جبين اوهم بلند

  چشمان وي درخشان و سبز رنگ

  57 – پدر، مهمان نواز و سفره اش ، بـاز

  - درره ياري به مرد م ، پيشـــــــتاز

  - از زيبايـان عالم ، آخرين ، يادگـــار

  بعد وي ، ياران ، ره ، كج كردند

  چشم وچراغ محبت ، فوت كردند

  58 – ميرصالح و بس نابجا ، گفتـــارش

  - ميرعزيزوبس ديدني ، تعـــزيه اش

  - ميرممد وقرزدنها ، قهـــــر كردنش

  گفتنش ، كنون ، به قصه اي ، مانده است

  گذشت و رفت ، ردي ازآن ، نمانــده ست

  59 – مير عبدول ، با آينــــه اي ، خود آراست

  - توجهات دگرانش ، به خود ، جلب ساخت

  - دوچشم را هم ، زفرازدروديوار، چرانـد

  دوربين شاه عباس ، يادش بخير

  دورخوش خشگناب ، يادش بخير

  60 – عمه ستاره ، تا كـلـوچـه مـي پـخـت

  - ميرقادر، ناگه ، يـكـي را مي قـاپـيـد

  پس ازخوردن ، چو كره اي مي تازيد

  بس خنده داربود ، قاپيدن كلوچـــه

  كتك ها ، نوش كردن ، دست ِعمه

  61 – حيدربابا ، آميرحيدر ، چه مي كند ؟

  - يقين ، باز ، سماورش مي جوشد ؟

  - از پيريش ، با فك زيرين ، جَوَد ؟

  گوش سنگين ، چشمان اوبه گود ا ست

  برسرعمه جان ، حافظه اي نمانده ست

  62- مير عبدول ، تا زبان ، باز مي كرد

  - عمـه خانم ، ادايش ، درمــي آورد

  - ملك خانم ، از كوره ، درمي آمد

  جد لها شان را با شوخي ، آميختنــــد

  پس از شامي ، سرگزارده ، خوابيد نـد

  63- فضّه خانم ، تك گل خشگناب بود

  - آميريحيي ، بازوي دخترعــــم بود

  - رخساره هم ، هنروري دردانه بود

  سيد حسين ، اداي ميرصالح ، درمي آورد

  آميرجعفرهم ، زخشم بر سرغيرت آمـــد

  64 – رمه داران ، سحرگهان شد ، عيــان

  - ميش و بره ، هماهنگ ، آوازشـــان

  - عمـه هم به تيماربـــرۀ نوزاد شـــان

  

  دود تنورها ، زبام ، مي رفت تاآسمان

  بوي خوشي داشت ، نان تازه و داغ

  65 – كبوتــــــران ، دستــه دستــه ، به پــرواز

  - همره با آفتــــاب ، پرده زربـــاف ، بــــاز

  زان بعد ، هركسي هم ، درپي كسب و كار

  روز، تا شد بلند ، فركوه ،فزونتر

  طبيعت و زيبايي ا ش ، جــوانتر

  66- حيـــدربابا،هنگام عبـوراز كــــوهــها

  - كلاهي برفكين ، بر سرو بر قلّــه ها

  - مي پيــمايد ، شبانه ، كاروان ، راهها

  - چــه در تهرانــم وكاشــان ، يا هرجا

  از دوردستها ، به تماشايش ، نشسـتم

  با بال خــيال آمــدم وپيـشـي گـــرفــتم

  67- كاش ، بار دگــر ، بالاتــر مــي رفتــم

  به قـــلّۀ « دام قيـــه » مــي رســيــدم

  زانچه رفته برســرش ، آگه مي شـدم

  همــراه برفــهايش ، مي گـريســتــم

  به دلهاي يخ زده ، از دسـت سرما

  حــرارتـــي دوبـاره ، مــي دمــيــدم

  68- حيدر بابا ، غنچهٴ گل خنـدان اســت

  افسوس ، غـذاي دل ،خـوناب اســت

  زندگــي هم بسان يك زنــدان اســت

  ندانستم ، چه هــــا ، آمد ، بر سر ؟!

  كسي كو؟ تا گشايد ، درب اين زندان ؟!

  كسي كو؟ تا رهاند ، خويشتن از آن ؟!

  

  69- حيدر بابا، آسمان ها، تيره گون است

  روزهـامان ، يكسر ، بد شگون اسـت

  آنكه بر هجر، نهد سر، واﮊگون است

  نيكــي را ، زدستمان ، ســتانــدنــد

  چه خوب ! به روز بدمان، نشاندند

  

  70- از فـلك پـير ، يكي نيست ؟ بـپـرسد؟

  چه مي خواهد؟ ز دامي كه نهاده ست؟

  اَلـَك، كجا؟جاي عبور يك ستاره است؟

  به هــم ريــزد ، هر آنچــه بر زمــين اســت

  زيروزبر، دامي، كه شيطان در كمين است

  

  71 - اگـر كـه بـال پــروازي ، بَــرَم بـــــــود

  - اگـر بـاد شـتـابـان ، هــمــرهــم بــــود

  - بــا سيلي كه ازكوهي ، سـرازيـر اسـت

  - هـم پـيـمـان و هــم آغــوش مــن بــود

  - با تبارم ، كه كنون ، دور است ، ز من

  - بار ديگر ، هَمدَمَـم ، هـم گـريـه ام بـود

  كاش ، مي ديدم ، باني هجران ، كيست؟

  از ديـارم ، كـه رفـتـه يا كـه بـا قـيـسـت ؟

  

  72 - بشنــو! ، حيدر بابا، ايـن آواز مــن

  - بگردان ، سوي آسمان ، فرياد مـن

  - اگر كه در قفس ، حتي، جـُغدي ست

  - نباشد تنگ ، زندانش ، به سان مـن

  ببين ، اينجا ، كنون ، شيري به بند است

  پيامش هم ، به انسان هاي بي رحم است

  73 - حيدر بابا ، خون غيرتـــت ، جــوشــان

  - عـقـابـانـي ، ز تـو ، خـيـزان و پــــرّان

  - سنگ هايي را ، كه غلتانند و رقصان

  بر خيز و همّتم ، آنجا ، ببين

  از آنجا ، قامتم ، بردار ، بين

  

  74 - حيدر بابا ، شبانگه ، دُرنا ، در گذار

  - چشم كور اُوغلي ، به تاريكي ، باز

  - بُرّان و غـُـرّان ، با اسـب تـيـز پــاي

  من ، ز اينجا ، نرسم به مقصـود

  تا وصل عِيوَض ، نخواهم غـنود

  

  75 - حيدر بابا ، مردان مرد ، به زايان

  - پـوزه ي نـا مـردمـانش ، بـتـابان

  - به گردنه ها ، خفه ساز ، گـرگـان

  تا برّه ها ، به آرامـي ، بـچـرّ نـد

  ميش ها هم ، با دُ مِشان برقصند

  76 - حيدر بابا ، به دل ، همواره ، شاداب

  - تـا دنـيـا هسـت ، كـامـت ، كـامـيــــاب

  - رهـگـذرانـت ، جــمـلـــگي ، آشــــنــا

  بگو ، فرزند شـاعـرم ، شـهريـار

  عمريست ، مي كند ،غم را، تلنبا ر

  77 – حيدر بابا، آمـــده ام ، ديـدار را تـازه كنـــم

  باردگر، درآغوشت ، غنوده وخـــواب روم

  ازآنچه كه بنام عمر، گذشته است ، برسرم

  تعقيب كرده ، شايد ، به آن ، اينجا ، برسم

  به كودكيم بگويم ، باز به ما گذر كن

  از دور خـوش كودكي ام ، يــاد كن

  باردگر، چهـره گريان مرا ، شاد كن

  78 – حيدر بابا ، كشــان كشـــان ، آوردي

  به خـــانه و كاشا نه ام ، رسانـــــدي

  يوسفي كه ، به كودكيش ، گم كردي

  يعقوب پير، من گم گشته ات را، يافتي

  تعقيب كنان ، از كام گرگ ، رهانــــدي

  

  79 – كاروان ، زينجا ، دگركوچيده است

  شربت هجران خود ، نوشيده است

  عمر مارا هم ، به يغما ، برده است

  به راهي گشته است ، راهي ، كه برگشتي ندارد

  جز غبارش ، روي خاروسنگـــــــها، ردي ندارد

  

  80 – خاطراتي را ، كه شيرينند ، اينجا خفته اند

  كنون ، با سنگهاشان ، سر به سرگشته اند

  سنگهاي آشنـــا يي ، ناگهــان ، انداخته اند

  با نگاه من ، برخاسته ، مي نگرنـد

  آتش ، به دلها ، زده ، بازمي خوابند

  

  81 – رد رفتـــگان ، در اينجا ، باقي است

  خانم ننه ، رخت سپيدش ، به تن است

  هرجـا روم ، باز به دنبا ل من ، است

  فرزند: آمدي؟! پس چرا ؟ ديرآمدي؟

  صبر من ، لبريز، تو هم چه پيرآمدي

  82 - قبيله ما ن ، اينجا ، بوده ، اجا قـش

  اكنون شده ، پرنده وچرنده ، آشيانش

  وقت غروب ، خا مو ش ، هر چراغش

  **( وبلده ليس لها انيس)

  **(الااليعا فيروالاالعيس)

  83 – آسيا ب روزگــــاران ، چرخــان است

  خلايق هم ، به دندانش ، گـردان است

  ببين ، بشر، چه سان خود فريب است

  رنگي ز ِ شادي ، به چهـره دارد

  گور خودش ديده ، به رُخ نيارَد

  84 – استـــخوان رفتگان ، آرد شـــده

  از جان بدربردگانش ، مات شــده

  ملا ابراهيم ، آب شده آخر شــده

  شيخ الاسلام ، چه قبراق مانده است

  نوروز علي ، رفته و برنگشته است

  85 – پا به سنان ، هفتاد كفن ، پوساندند

  جوانان ، از غم دنيا ، خــــــزاند ند

  دختران وعروسان را، پيرانـــد ند

  رخشنده را دست نوه ، به دستش

  ننه قيز، هم ، داماد يا عروسش

  شكرخدا ، باردگرفرصت ديدارشد ازرفتگان ، گم شد گان ، يــــاد شد

  قهر هم اگر بوديم ، نوبت آشتي ، شد

  باردگر، ديدارمان ، بسته به سرنوشت است

  به باقي عمرمـــــانده ، آيا فرصتــي هست؟!

  

  86 – در اين بامها ، خط و خطوط ، كشيده ايم

  به ايام كودكيمان ، بازيها ، كــــــرده ايم

  وقت بازي ، گه برده ، گه ، باختـــــه ايم

  بچه ، به ناچيزي ، چگونه ، شاد است ؟

  اينــــك ، غمها ما ن ، قد يك دنيــا ست

  

  87 – به اين طويله ، گاومــان ، مي زاييـــــد

  خانم ننه هم ، گاوهارا ، مي دوشـــــيد

  بوي مادر ، از دروديوارآن ، مي باريد

  مي گرفتــم ، گوســـاله را، درنـــرود

  مي گفت : ببين ، ظرف شير، سرنرود

  88 – اينجا ، ميادين خيـــال ، عريضنــــد

  سنگ وكوهش ،همه ، با ما انيسنـد

  به محض ديدنم ، حيدربابا ، صدازد :

  اين چه صدايي است ؟ ره انداخته اي ؟

  بيا ، ببينم ، خود ، كجــــا ، مانده اي؟

  89 – چه بسياري ، ازاين رود ، گذر كرده ايم

  از اين چشمه ، اب خنك ، نوشـــيده ايم

  به يونجه زارش ، كِشته ، برداشــته ايم

  جه روزهايي ، سربسر بزغاله ، مي گذاشتم

  چه روزهايي ، غرق ِ بازيگــوشيها بــودم

  90 – به سالي ، خانم ننه م ، بيمار مي بود

  زمستانش ، همه ، باد و كولاك بود

  زمستان هم سرآمد ، سيل و باران بود

  بارمان را بسته بود يم تا ره بيفتيم

  ازبيم سيل ، مجبور به برگشت شديم

  91 – بهـاران بود ، ماهم زير باران

  درانتظار ، تا بَند گردد ، باران

  كي قادر است ، درافـتد ، باسيلاب

  بالاكيشي ، قايقچي مان آمده بود

  به قهوه خانه اماميه ، مانده بود

  92 – دراين خرمن ، بازيها ، كرده ايم

  چون مورچگان ، گرد هم ، آمد ه ايم

  نرم نرمك ، به باغچه ها ، خزيد ه ايم

  از شاخه هاي درختانش ، كند ه ايم

  از بيم "قوروقچي" اش ، لرزيد ه ايم

  

  93 – به اين باغچه ، سبزي آش ، مي كا شتيــم

  مدام ، به پاش ، آب ، روان ، مي داشتيــم

  تا سبزمي شد ، چيد ه ، به آش مي ريختيم

  سبزي آشش ، ازقاشق ، آويزان

  به گفتنش ، آب ازدهانت ، روان

  

  94 – مكتب بجاست ، بجه ها ، درس مي گيرند

  مي نويسنــد ، پاك مي كننـد ، مي لــــيسند

  ملا ابراهيم ، باخان و مانش ، باقينــــــــــد

  اما ، زياران ما ، اكنون ، كسي پيدا نيست

  به جمع اين بچه ها، يكي به يــاد ما نيست

  95 – به ابن مكتب ، ازشهد شعر، چشيده ام

  از كام آخوند ، گرفتـه ، قورت داده ام

  گاه ، آخوند هم ، د ست انداختــــــه ام

  سر درد دارم ، گفتـــــم و دررفته ام

  تو باغچه ها ، از ديد ، دور گشته ام

  96 – آخر درس ، زمكتب ، وقت برون گشتن

  به همديگر، سيخونك ، نواختن وتاختــن

  هرچه كه بود ، بين راه ، سرنگون كردن

  بچه نگو ، افسارگسيخته ، گاو بگو

  يكي كه نه ، سي تا ، گوساله بگو

  97 – گفتم : فرزند ، به ممد حسن ، چه رفته؟

  معلوم گشت ، آخر، بيچاره ، مُِِـــــــرده

  نگو ، فقط ، بيچــاره ، خون دماغ شده

  با وزش بادي ، مي بيني ، ممــــــد حسن نيست

  اينجا ، يكي ، بند آورد ، خون از دماغ ، نيست

  98 – ملك نياز، رفتــــه و گــــم گشتــــه اســـــت

  ميراصلان هم ، به سكته اي ، خفتـه اســــت

  هركسي هم ، شكسته وكُنجي ، كِزكرده است

  مردمان ، ازغم نـــــان درمانده است هر كسي هم ، درفكر جان مانده است

  99 – روستايي بيچاره ، به خانه اش ، چراغ ، نـيست

  چگونه است ، برق داران ، به فكرديگران نيست

  آنكه بايد ، بفهمد ،در جمع اربــا بــان ، نيــــست

  آخر، يكي ، بگويد ، چيست ؟ گناه اين مردمان

  خواهم ، گيرد ، دامانشان ، آه اين مظلومــــان

  

  100 – هركه ، خريد زهرچه ، گرانتر كرد ، قيمتش

  ارزانتراز هرچه ، فقط ، دهقان ودسترنجـش

  اجرتِ داشت ، كمتراز كاشـــت وبرداشتـــش

  بچۀِِّّ ده ، به ناچار به راهسازي مي رود

  شايد كه آنجا ، به قند ، دستـــــش برسد

  101– روستايي ، دنيا را چون عروس ، زيبد

  اما ، به رختش ، پينه رو پينــه ، دوزد

  خلق را ، آرا سته ، خود ، بي رخت ، سوزد

  هنوز هم ، روسري شان ، كربـــاس است

  جاي پوشاك زمستانۀ او ، عريـا ن است

 102 – باربران ، ازينجا ، باچاهارپا ، بـَرده اند

  زين خرابه ، الاغ ها ، بارشان بـُرده اند

  بانعمت ، همه جاي خانه را پـُركرده اند

  چشم ياري ، اگر داشتي ، كس ، دريغ نداشت

  نوش دارو هم ، اگر خواستي ، دريغ نداشت

  103- اينك بشر، مثـل گـرگ گرسـنه اسـت

  چشم دوخته ، پي فرصت ، كمين است

  تا ببينند ، كدام يكي ، ضعيف اسـت

  تا بريزند ، تـــــكـّه و پـاره اش كـنـند

  هركدامش ، تكه اي ازآن ِخود كنـــند

 104- به اين سينه كشها ، برّه ، مي چرانـد يم

  سُرنخورند ، مثل شهاب ، هردَم مي شمرديم

  هر برّه اي كه ، در پي اش بود ، عقـــــــاب

  به زيرسنگي ، برده ، از خطرها رهانديم

  عقاب نگو، گويي ، يك گـُـــراز است

  گرگ در انديشه ، كه آن ، شبان است

  105 – به اين مزرع ، رفته ، نهان گشته ايم

  نخود هارا ، بابُته ، برآتش ، تفتيده ايم

  مراد مان ، به شادي وخنده ها، رسيده ايم

  مردم هم به خند د و برمُرادش ، رسد

  تمامي جراحتها ، بهبودي ، پذيــــــرد

  106 – حيدر بابا ، دردل ، لبريزازگنجينه اي

  وديعه اي ، قد كوه ، سرشارازخزينه اي

  بس ، برازنده ات ، به بودِ اين سينه اي

  هم صحبتي ، چون كوهستان ، داري

  با كوهـــها ، به آسمـا ن ، سرسا يي

  

  107 – ديدي ؟ كه ازكجا ؟ تورا ، آوازكردم

  تو هم ، بگـــــردان به جهان ، آوازم

  وليكن ، كردي ، زمگس ، سيمرغم

  تا پر پرواز دادي ، به بـــاد

  او هم داد ، پاسخم ، به آواز

  

  108 – حيدر بابا ، ترا ، وطن دانســـته ام

  وطن گفتـــه ، سويت ، روآورده ام

  به ديدارت ، سرشكم را ، شسته ام

  كنون ، مي فهمم ، غم غربت ، ازتوست

  شربت تلخ و زندان تاريك ، ازتوست

  109 – كسي نماند ، تا به ما سبيلش را نتابد

  زيرزيركي براي ما ، دوز وكلك نسازد

  پيدا نبود مــــردي ، ا زما ، جانب دارد

  شياطين را ، درآغوشت ، گردانـدي

  انسانهارا هم ، زير پا ، لهـــــاندي

  110 – ديوارتا قد كشيد ، رنــگ آفتاب ند يد يـم

  شد تارتر ، زندان ، هــمديگررا ، نديد يم

  لامپايمان را ، اوج روزش ، فوت نكرديم

  سيل آمد و خانه ما ، از آب ، چون بركه گشت

  خانه بس بيچارگان ، بَدَل به يك خرابه گشت

  111 – در ابتدا ، ازمن ، استقـبال كردي

  اما بعـد ، دركارم ، اخـلال كردي

  به ظـّن خود ، استاد ، اغفال كردي

  عيبي نيست ، عمر، دايم ، درگذاراست

  زمستان تا سرآيد ، زغـال روسياه است

  112 – راهم ، درامتـداد جاده محبت بود

  تمام حرفهايم ، اراده حقيـقت بود

  رسالتي كه محبت ، دوشم نهاده بود

  ورنه ، با هيچ كس ، درمن ،غـَـــَرض نيست

  سياست نامي ، دروجود من ، مَـَرض نيست

  113 – حق چه گويد؟ ! با ظلم همـره نشويـد

  به جاي نور ، داخل ظـلمت ، نشويــد

  بدست چرخ ، چون فرفره ، گم نشويد

  ديديد ، كه ظلم ، جه بـــــي بنياد ، بــود؟!

  چيزي اگر داد ، دست ِ ستاندنش، بازبود؟!

  114- شيطان ، كنون قبله مان ، چرخانده است

  يك يك ، مارا ، زراه حق ، گردانده است

  به چشمه پرازماري ، ره ، نشان داده است

  منت هم گذارد ، جويتان ، رود است ، كنون

  خود آگيهم ، آبها ، چون زهـــراست ، كنون

  

  115 – حيدر بابا ، از شكوه كردنها ، چه حاصل؟

  خانه ظلم مي شود ، با صبروتحمل ، زايل

  درويش مسلكان هم ، براستقامت ، مايل

  بيا تا عزم سوي دشت همواران ، كنيم

  بارديگر ، بحث محبت ، زنو،آغاز كنـيم

  116 – باز، كودكان ، همساز وهمدل باشد

  زمستان تا سرآيد ، بهاردرره باشد

  چمن ورود ، پُرغاز و اردك و باشد

  با ديدنش ، زشادي ، ماهم به پروازدرآييم

  باردگر، بال وپــَــر شكسته مان بگشاييم

  117 – ازاين باغچه ، آلوچه هــا ، مي كَند يـم

  بهرزمستان ، در بام ، پهــن ميكرديم

  با دروغ ، براي خشكاندن و جابجايش

  به پشت بام رفته ،از آن ، مي خورديم

  ذخيره زمستان ، به تابستان ، خورده ايم

  برسرخلـق خدا ، كلي منّت ، گزارده ايم

  118 – خانه ها برجاي ، وليكن بي صاحبـخا نه اند

  هراجاقي را ، از آتش ، زبُن ، كورانــده اند

  بيش وكم، باقي ، نامي ، زآنان ، كه رفته اند

  صحبتي ازما ، بر جاي خواهد بود؟ ، امان

  كدامينش زما ، يادي ، خواهد كرد؟ ، امان

  119 – بعـد ما ، كرسي ها و صحبتها ، به دورش

  در قصه ها ي روســــتا ، گفت وشنــود ش

  صحبت هاي شيرين ، اززبان مادربزرگش

  حيدر بابا ، پايش را ، به صحبتها كشاند

  همچو مي ، چشمان ازو، خمارآلود ، ماند

  120 – عاشقي با ساز خود ، خوش سروده است :

  مهربان ونازنين ، ، زيبا رُخي بوده است

  كزعشق سوزانش ، سوخته دلي ، بوده است

  با سازوسوزي وگدازي ، شهرياري بوده است

  اگركه آتش مهري ، كنون ، برجا نمــانده است

  وليكن ، آتش او، همچنان گــرم وروشن است

  فلك ، درگردش ، اما چرخ او، بي گردش است

  

  121 حيدربابا ، درختانت همه ، پربارباشد

  بعد ما ، برماند گا ران ، عشق باشد

  ازرفتگان ، برآيندگانش ، مشق باشد

  فرزند مان ، فرهنگ خود ، منكر نگردد

  به هرحرف دروغيني ، خريدار نـــگردد

  

دفعات مشاهده: 2769 بار   |   دفعات چاپ: 358 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 138 بار   |   2 نظر
::
:: مطالب خواندني (جديد) : انتشار شعرهاي داود عليپناه ::

مدتي پيش جناب آقاي داود علي‌پناه مجموعه‌اي از شعرهاي زيباي خود درباره روستاي كزج را در اختيار بنده قرار دادند تا در سايت قرار گيرد. خوشبختانه بعد از مدت‌ها بالاخره توانستم در لابلاي هجوم انبوه كارهاي مختلف، فرصتي براي بررسي و ورود دو قطعه شعر ايشان پيدا كنم و حقيقتا از مطالعه آثار در حين اين كار بسيار لذت بردم. اميدوارم شما نيز با خواندن اين قطعات، با يادآوري خاطرات دور و نزديك روستايي‌تر شويد.


آنايوردوم

اين شعر به سبكي شبيه به حيدرباباي شهريار، به كارهاي روزمره مردم روستا از بيان شاعر اشاره مي كند و ما را با حال و روز ايام گذشته روستاي كزج آشنا مي‌كند. شاعر سعي كرده است بدون پيچيدگي گفتاري و به صورتي كاملا صميمي و ساده، خاطرات خود را در بياني شعرگونه بازنويسي كند. براي خواندن اين قطعه شعر اينجا را كليك كنيد.

روستايم كزج

با خواندن شعر "روستايم كزج" نگاه عميق شاعر به زيبايي‌ها، پيشينه تاريخي، اصالت و سادگي روستا را كه با احساسي پاك و بي پروا آميخته شده است، در مي‌يابيم. شاعر در اين قطعه سعي كرده است غربت كزج، اين "گنج بي‌نشان" را به ما يادآوري كند تا حال و هواي روستايي را از ياد نبريم. براي خواندن اين قطعه شعر اينجا را كليك كنيد.

دفعات مشاهده: 3865 بار   |   دفعات چاپ: 621 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 199 بار   |   0 نظر
::
:: مطالب خواندني (جديد) : آنايوردوم : شعري از داود علي‌پناه ::

شعري از داود علي‌پناه

 آنايوردوم ((كزج))

  

  آنايوردوم! گوزل كنديم! گلميشم

  سنه دييم قرخ بشي گچميشم

  او دنيانين دا لباسين بيچميشم

  گدنّزين يولارنيا دوشميشم

  

  قوردون سسي گجه كندّه دولاردي

  ايتلر هوروب قاچوب قوردو قوواردي

  خروسلاري سحر تزدن باننّاردي

  زندگانليق، رام باجادان ياغاردي

  

  نوخاجاران كزه كندين تاجيدي

  ورگان چولا اوردان باخيب ساييردي

  گدننّرين چرتكه سينه ساليردي

  

  داي بيلميرم كيملرگديب كيم قاليب

  كيم قورتولوب اولوم اليندن قاچيب

  قالاننّارين باش - گوزين آق توز باسيب

  

  كرنبنين آلتي گوزل باغيدي

  تاهار گوزه گوزل باغين آديدي

  باشدا باغين سو چشمه سي آخيدي

  آخيپ گديپ آقا شلارا چاتيدي

  

  كردكانين آغا جينا چيخارديق

  چوال چوال كردكانين چالارديق

  چوالاّري مال حيوانا چاتارديق

  يولا دوشوب اوه كيمين چاپارديق

  

  سحر تزدن درزباغا گدميشيك

  اوزومليكده دوشوب گوزدن ايتميشيك

  يتيشمين اوزوملرن درميشيك

  سوون چكيب ساتمانما گوندرميشيك

  

  اسكنه ده آرپا، بوغدا اكرديك

  اكيپ، بيچيب، چاتيب، كنده گلرديك

  جره قوشوب كولشلرين سچرديك

  دن دوشلرين ده كندّيه توكرديك

  

  رواضاندا گديب بوستان اكميشيك

  گديب اوردان قوون، قارپوز درميشيك

  گجه قاليب بوستانا سوورميشيك

  ميلچگ اليندن دريني سوكميشيك

  قزل اوزن چاييندادا چيميشيك

  

  نظامنان كوراشگه مينرديك

  او دونوچون كويشاننارا گدرديك

  مين مك اوسته اوزوميزي سويرديگ

  بير ساوا شيب بير باريشيب گلرديك

  

  غلامنان ايده ليكده اونيارديق

  ايده لري چاليب يره يقارديق

  مال حيواني يونجاليقا سالارديق

  مش تسلّي يونجاليقين پوزارديق

  

  قيشدا گليب دامنان داما يول وريب

  قاري توكوب رام باجاني دولديريب

  سووخ دوشوب كرسيلري قويديريب

  مزيكلري قوروتوتا قوشديريب

  

  كزه كندي دولي صنعتگريدي

  قديم كزج محبت معدنيدي

  اوغولاّردا آتالارين اليدي

  

  اوستا هيدان باشدا، پالتار بيچردي

  هركيم گريب هرنه وريب، تيكردي

  

  اوس بالا جا گالوش باشماق ايشيدي

  آرواد اوشاقران، اوده ايش چكييدي

  

  اوسا كريم ستكلره باخاردي

  گوموش پولي بيلرزيگه، تاخاردي

  

  ولي عمي، ايشي يولا سالاندي

  تاپيشيراردي بالام گوزله آماندي

  تز يتيرون يوكلري گون باتاندي

  

  سياب عمي، اوستالار اوستاسيدي

  كيشي لرين باش سقلّين بيچيدي

  اوشاقلارين شنگولوسون كسيدي

  آغريانين ديشين دونوب چكيدي

  

  كاّدا ديوان، كتّده كاّتا اولاندا

  آراقاتيب، مذهب ايتين زاماندا

  سني شيعه بير بيرينه باتاندا

  تز يتيشيب داوالاري پوزاردي

  هركيم اوندا، اوزحقينه چاتاردي

  

  ايل بايرامي محبت لر جوشاردي

  چرشنبه ليك، مجمه لره دولاردي

  آداخلي لار آداخليسين تاپاردي

  اورك وريب، بويرك توتوب آلاردي

  جوانليقين باجاسيندان باخاردي

  

  جواننّارون يومورتا اوينياندا

  سناننّاري اوتوب-اوتوزدوراندا

  فقط اونون خاطره سي قاليبدي

  هركس گديپ قراخلاري آشيبدي

  گوزل گويچك رسم لري آتيبدي

  

  اوشاقلارون قانّاداينب اوچوبلار

  اوچوب گديب غربت يره قونوبلار

  چاليشمالي روزگاردان اوتوبلار

  امّا حيف! سنّن اوزاخ قالوبلار

  

  نه بيليديم كه روزگار چونجك

  آتام اوي خرابيه دونجگ

  يريوردوميز چراغلاري سونجك

  

  قسمت اولا، بيرده يادا اولميا

  كيملر گديب كيملر قاليب سولميا

  عمرلرين پيمانه سي دولميا

  داود اوغول، بيرده سني يوخليا

دفعات مشاهده: 3941 بار   |   دفعات چاپ: 579 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 175 بار   |   1 نظر
::
:: مطالب خواندني (جديد) : روستايم كزج : شعري از داود علي‌پناه ::

شعري از داود علي‌پناه

 روستايم كزج

  كزج! نامت چه بي همتاست

  در پهناي بس پهناور ايران زمين

  زيباترين واژه هاست

  نقش تو در پس هر نام و نشان

  خود موجبات فخر ماست

 

  زادگاهم، روستايم، جان پناه دودمانم

  يادگاران پدر، مادر، نياكانم

  نام تو، ديرين ترين يادگارم

  شاهد شيرين‌ترين خاطراتم

  بنازم نازين نامت، قدو بالا و اندامت

 

  تو هم، چون روستاهاي دگر

  در كنجي از جغرافياي خطّّّّۀ آذربايجان

  مثل غربت زدگان

  همچو گنجي، بي نشان

  گوهري در دانه اي وكوهايت چون صدف

  بر گرفته، مادرانه، در ميان

 

  بادهاي سرگران با ناله هاي بي امان

  پيجان در كوه وكمر، كوهسار

  نجوا كنان راز هاي بي شمار

  زآنچه آمد بر سر و آنچه كه از سر گذشت

 

  گويا، پير كنعاني و ياران جملگي، آوارگان

  همچو يوسف، قعر چاه روزگار، افتادگان

  هر يكي آواره شهري، دياري گشتگان

  برخي دگر، با تو وداع جاوداني كردگان

  آرزومندان ديدار توند، جمله ياران و باقي ماندگان

 

  مردمانت، صادقند و سخت كوش

  برترينان نجابت، فرّو هوش

  درّه هايت، هولناك

  كشتزارانت همه سرسبز و پاك

  خوشه ها، رنگين، آويزان تاك

  خانه هايت تنگ هم، آفتابت تابناك

  كوهايت سرافراز و ريشه هايش، عمق خاك

  چشمه هايش از خروش، سنگ خارا، كرده چاك

  در فرازيّ و نشيبي تند، دشت و دامنت

  راحت چوپان، چراي گلّه‌هاست

 

  يادم آيد، بچه بودم

  زير سقف بي كران آسمان

  در پشت بام

  از شامگاهان تا سحر

  محو در تابي نهايت از ستاره

  بسته نقشي تا ابد، برلوح خاطر، ماندگار

  آسمان، يكدست و صاف

  صحنه پرواز رؤياهاي ناب

  مي گرفتم اوج، با بال خيال

  دور مي گشتم ز بام، مي رسيدم بر ماه

  آن فضاي ساكت و بي التهاب

  قبل از طلوع آفتاب

 

  در خروسخوانان صبح پر شتاب

  در هياهوي به هم پيوستن برّه ها

  با نوازشهاي آهنگيني از زنگوله ها

  تارو پود شامگاهان مي‌گسست

  دست وپاي خواب و رؤيا مي‌شكست

 

  بار ديگر، از پشت كوه خاوران

  مهر رخشان، بي امان

  در زنگ بيداري دمان

  اي پسر برخيز!

  شب برفت و روزي دگر از ره رسيد!

دفعات مشاهده: 3810 بار   |   دفعات چاپ: 550 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 186 بار   |   1 نظر
::
براي مشاهده كل مطالب بخش مطالب خواندني (جديد) اينجا را كليك كنيد.
روستاي كزج Kazaj Village
Static site map - Persian site map - English site map - Created in : 1.5625 seconds by AWT YEKTAWEB 1.8.3.4 by 735 querry