[صفحه اصلی ]    
:: صفحه اصلي :: عضويت :: بحث و گفتگو :: جستجو در پايگاه :: برقراري ارتباط :: راهنماي صفحات ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی
آشنایی با روستا
نقشه‌ها و تصاویر توصیفی
اخبار و رویدادها
جاذبه‌ها و دیدنی‌ها
آلبوم تصاویر
بحث و گفتگو
افراد و شخصیت‌ها
ارسال دیدگاه‌ها
تشکر و قدردانی
مطالب خواندنی (جدید)
معرفی پایگاه های وب مرتبط
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: تغییر دامنه سایت از دات کام به دات آی آر
:: تصاویر ارسالی توسط کاربران
:: تصاویر عزاداری محرم 1393
:: بحث و گفتگو درباره انتخابات
:: نشانی پایگاه های وب مرتبط
:: متل های قدیمی روستای کزج
:: درج تعدادی از تصاویر روستا در سایت خبری تابناک
جزیره دانش ایران

JD

:: متل های قدیمی روستای کزج ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۰/۱۰/۱۲ | 

AWT IMAGE

در زمانهای نه چندان دورشبهای طولانی، زمستان پدرها و مادر ها، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها بچه ها را دور کرسی جمع کرده وبرای آنها قصه های شیرین، افسانه های زیبا و بیاتی های بسیار نغزی تعریف می کردند .احساس می کنم وجود این قصه ها افسانه ها و متل ها و بیاتی ها در سایت روستای کزج آن را بسیار پربار و قابل توجه برای همه خوانندگان خواهد کرد. لذا لازم می دانم یک فراخوان عمومی برای جمع آوری این مطالب از هم ولایتی های عزیز داشته باشیم . شعرهای بسیار زیبای آقای علی پناه نمونه  خیلی خوبی از این مطالب است.

اینجانب یکی از متل های خیلی قدیمی روستای کزج را خدمتتان ارسال می کنم تا در سایت قرار گیرد.  درنهایت از زحمات شما و توجه وافرتان به این خانه پدری سپاسگزارم . موفق و سربلند باشید. والسلام : علی عبداللهی    


اوشودیم ای اوشودیم                 داغدان آلما داشیدیم
منه ظولوم ددیلر                      من ظولومنن بزارام
درین قویی قازارام                   درین قویی بش گچی
بشی ده ارکک گچی                  ارکک قازان دا قینز
قنبر یانیندا اوینار                      قنبر گدیب اودونا
قارقو باتیب بودونا                    قارقو دویری قمیشدی
بش بارماقیم گوموشدی                گومشی وردیم تات آ
تات منه داری وردی                  دارینی سپدیم قوشا
قوش منه قنات ویردی                 قناتتادیم اوچ ماقا
شیخ قاپیسین آچماقا                    شیخ قاپیسی قفلدی
قفل بابام بلینده                  بابام شیروان یولیندا
شیروان یولی سربسر                    ایچینده آهو گزر
آهونین بالالاری                    منی گوردی آغلادی
ددی منه آرپا ور                     منده آرپا یوخدی
شاه قیزیندا چوخدی                     شاه قیزی کلیم توخور
ایچینده بولبول اوخور                  منن کیچیک قارداشیم
منن بویوک قارداشیم                   اللهین کلامین اوخور


توضیحات مدیر پایگاه:

ما نیز از توجهات جنابعالی به حفظ و اشاعه فرهنگ اصیل روستا کمال تشکر را داریم و امیدواریم سایر هم ولایتی ها راه شما را ادامه دهند.

در ضمن تصویر بالای متن را آقای وحید تیمورنیا برای پایگاه ارسال کرده اند که از ایشان نیز تشکر می کنیم.


برای ارسال ضرب المثل ها و مطالعه موارد ارسال شده توسط سایر کاربران بخش بحث و گفتگو را ببینید.
دفعات مشاهده: 12105 بار   |   دفعات چاپ: 1502 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 268 بار   |   2 نظر
::
:: تصاویر جدید روستا در گزارش تصویری خبرگزاری مهر ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۰/۲/۹ | 
خبرگزاری مهر در گزارش جدیدی، تصاویری را از روستای زیبای کزج تهیه کرده و در توصیف آن نوشته است: روستای زیبای کزج از توابع فیروزآباد خلخال از مراکز جذب توریست استان اردبیل است. برای مشاهده تصاویر می توانید به نشانی زیر مراجعه کنید:

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1300198


دفعات مشاهده: 12923 بار   |   دفعات چاپ: 1518 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 369 بار   |   1 نظر
::
:: ترجمه ی سروده ای به نام " خان ننه " اثر شهریار ::

آقای داود علی پناه کزج درمقدمۀ ترجمۀ دواثر ازشهریار، به سروده ای بنام « خان ننه» اشاره کرده بودند. شاعر عزیز روستا از آنجا که احساس کردند مفهوم این شعر ممکن است برای خوانندگان فارسی زبان جالب باشد، ترجمه آنها را هم برای سایت ارسال کرده اند که در ادامه تقدیم می گردد.


ترجمه ی سروده ای به نام " خان ننه " اثر شهریار

کجایی ؟! خان ننه !
تا پروانه وار ، دورت بگردم .
می دانم ، تو را گم کرده ، از دست داده ام
می دانم ، چو تو ، همتای تو ، هرگز نخواهم یافت .
روز مرگ خان ننه ،
عمّه جان ، از ره رسید ،
مرا با خود ، دیار دیگری بُرد .
کودکی بیش نبودم ،
از چند و چون ماجرا ، آگه نبودم ،
به بازی بودم و با کودکان ، سرگرم ،
چند روزی را ، در آنجا بسر بُردم .
*****
در بازگشت ، خانه بر جا بود ، امّا خان ننه .....
نه خود مانده بر جای ، نه رختخوابش ،
« کو خان ننه م » ، فریاد کردم .
پاسخم دادند :
« به سفر بُرده اندش ، سفری به کربلایش »
« که بگیردش در آنجا ، شفای درد هایش »
« سفرش بس طولانی است » ،
« یک ، دو سال خواهد کشید ، که دوباره باز گردد ! »
*****
بر آسمانم رفته بود ، ناله ها و شیونم ،
چند روزی را ، چنین فریاد کردم ،
که گرفته شد ، راه ِ هم سینه ، هم صدایم ،
خان ننه ، بی من ، هرگز ، خود توان رفتن نداشت ،
پس چگونه است ؟
این سفر را ، خود ، تنها رفته است ؟!
*****
با همه قهر کردم ،
به همه خشم گرفتم ،
بعد ، زبان گشوده ، گفتم :
« می خواهم ، من نیز ، ازپی خان ننه ، روانه گردم» .
پاسخم دادند :
« که برای تو ، زود است » ،
« به سَر مَزار امام ، بچّه را نمی توان بُرد » ،

*****
تو بخوان ، کل قرآن » ، « تا تو ختم کنی ، آن را » ،
« شاید ، تا آن زمان ، خان ننه ، از سفر بیاد » .
من نیز ، با شتاب هرچه تمام ، خوانده و تمام کردم ،
که بنویسمت : « برگرد » «چون که ، قرآن ، ختم کردم » ،
«وقت برگشت هم ، برایم سوقاتی هم بخر» .
امّا ، هر بار ، هنگام نوشتن ،
چشمان پدر ،از اشک ، لبریز . تو هم که بر نگشتی .
*****
چند سالی را ، چنین در انتظار،
روز و هفته ، می شمردم ،
تا که آرام آرام ، چشم باز کرده ، فهمیدم ،
راهی که رفتی ، برگشتی ندارد .
*****
خان ننه جانم ، چه می شد ؟
بار دیگر ، می یافتمت ،
روی پاهایت ، فتاده ،
گریه را ، سر می دادم ،
دستانم را ، چون طنابی ،
دور پایت ، حلقه کرده ، می بستم ،
تا توان رفتنت ، هرگز نباشد .
*****
چه شب هایی ، وقت خواب ،
در آغوشت ، گرفتی ،
بر قلبت ، فشردی ،
گاهی ، دستان ِ خود ، زیر سرم ، بالین کردی .
*****
چه خوب ! بدور از هرغم ِدنیا ،
کنار هم ، به شبها ،
خواب شیرین ، داشتیم .
گاهی هم به خواب ،
مثل ِ تمام ِکودکان ، تن پوش ِ تو را خیسانده ام ،
با این همه ،
مهربانانه ، شبانه ، آبی ، گرم کرده ، خود را پاک می کردی .
به جای آنکه دعوایم کنی ،
بوسه ای بر گونه هایم ، می نواختی .
هر کسی با من سردعوا ، اگر می داشت ،
هوا دارم ، تو بودی ،
اگر که مادرم ، قصد تنبیهم ، به سر می داشت ،
مرا از دست مادر ، می ربودی .
*****
ازاین چنین از مهربانیها ،
در کسی ، جایی ، سراغی می توان یافت ؟!
قلبم ، گواهی می دهد ، هرگز !
آن مهربانیهای بی دریغ ، سرشارازصفا ،
آن دور خوش دُردانگی هایم ،
می دانم که با تو ، رفته ، پایان گشته است .
*****
خان ننه ، تو خود ، می گفتی :
«که به تو ، خدا ، به فردوس » ،
« می دهد ، هر آنچه خواهی » .
این سخن خویش ، به خاطر بسپار،
جون ، تو خود ، قول دادی ،
اگر روزی ، چنین ، در پیش باشد ،
می دانی ، چه می خواهم ؟!
پس به حرفم ، خوب گوش کن :
( با تو بودن به عهد کودکیم )
*****
خان ننه ، آخر، چه می شد ؟ ،
بار دیگر ، به دور کودکیم بر می گشتم ،
به تو ، من می رسیدم ،
با تو ، هم آغوش ، می گشتم ،
با تو ، من ، می گریستم ؟!.
مثل دوران ِ خوش ِ خردسالی ،
درآغوشت ، بار دیگر می غنودم ؟!.
اگر بهشتی ، این چنین ، درپیش باشد !
ز ِ درگاه ِ خداوندی ، هرگزچیز ِ دیگری طالب نبودم .

دفعات مشاهده: 13168 بار   |   دفعات چاپ: 1380 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 375 بار   |   5 نظر
::
:: ترجمه حیدربابای شهریار به فارسی ::

ترجمه حیدربابای شهریار به فارسی

  بنام خداوند وجان وخرد            کزین برتر،اندیشه برنگذرد

 

  مقدمه ای کوتاه ، بر ترجمۀ دو اثر از شهریار

  آنچه قلم می تراود ، باید دارای روح ، رسالت واحساس وظیفه باشد ، ورنه محکوم به فنا وفراموشی است .منظوراز رسالت ووظیفه ، همانا چیزی جزداشتن انگیزۀ انسانی ِلازم وکافی باهدف آگاهی وارتقاء بخشی به فرهنگ عام ِ مردمان درمحدودۀ جغرافیایی مشخص ، بنام یک ملت نیست . در ترجمه ،اگـــــــرسادگی

و ساده نویسی ( نه ساده انگاری یاساده اندیشی ) به یک سنت فرهنگی بَـدَل شود بی گمان پیمودن راهـهای پیچیده درعرصه های اجتماعی وفرهنگی هم ساده هم امکان پذیرخواهد بود . اثرپیش رو، ترجمــۀ دوسروده ، ازشاعـرفقید ومردمی ِ ایران زمین ، محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار) ، به نامهای « حیدربابا» و  « خان ننه» ، اززبان آذری به زبان فارسی راشامل می شود .

اصولا" ترجمۀ یک اثرغیرمنظوم (نثر) ، به مراتب ساده تراست ازترجــمۀ یک شعر(نظم) ، بخصوص اگرترجمۀ شعری ، اززبانی به زبان دیگروآن هم درقالب   شعرمطرح باشد ، چرا که دراین حالت ، وظیفۀ مترجم حسّاس تراست . اصلی ترین وظیفۀ مترجم ، امانت داری وجلوگیری ازواردشدن خدشه به اثـــــر اصلی است . حیدربابا ، هم دل نشین است وهم دارای لطافتهای بی بدیل انسانی ، که هموطنان فارسی زبان به دلیل آشنایی ِ اندکشان به زبان آذری قادر به خواندن آن نیستند . به همین دلیل انگیزه لازم رابدست آوردم تابتوانم باترجمۀ حیدر بابا هموطنان فارسی زبان را بااین شاهکار، وتاجایی که بضاعتِ اندکم یاری نماید ، آنان راباحال وهوایی که ، شهریار درآن ، حیدربابا راسروده است ، آشناترکنم .

  امید وارم درترجمۀ آن ودرانجام وظایف شاگردی خود در پیشگاهِ بزرگان عرصۀ ادب وهنراین مرزوبوم و روح بزرگ شهریار، سربلند بیرون آیم . باید اذعان کنم ، هرترجمه ای ، در بهترین حالتِ آن نمی تواند بااثراصلی برابری کند ، نقصانها ونارسایی ها در کارترجمه اجتناب ناپذیربوده وگریزی ازآن نیست . بخصوص قطعۀ بلندی چون حیدربابا که به زبان آذری سروده شده ودربسیاری از موارد در آن ازواژگانی استفاده شده که معادل فارسی ندارند ؛ لذا برای جایگزینی حتی الامکان سعی براین بوده که درانتخابِ واژه های مناسب ونزدیک به مفهوم اصلی ، نهایت دقت ، بکارگرفته شود . بی گمان توفیق درکارترجمه همواره نسبی است . در پایان ، ضمن اعتراف به عجز خود ، در به انـــــــجام رساندن وظایف شاگردی خویش،ازمحضر همۀ بزرگان اهل قلم واندیشه ، بخاطروجودنارساییها پوزش طلبیده ،امیدوارم،ازپیشنهادات ، انتقادات وراهنماییهای دلسوزانــــۀ شان اینجانب را بهره مند سازند .

  داود علی پناه ِ کــَــــزَج

 

  1 - حیدر بابا ، هنگام غرّشهای رعد و برقها

  - وقت جاری گشتن آبهــــا، ســــیلابـــــها

  - دختران ، صف بسته ، مات صحنه هـــا

  ســـــــلام مـن بر آن فـــــّر وتـــَـــبارت

  رََوَد نـــــامـــی ز من هم ، بر زبــانـــت

    2 - حـیـدر بـــابـــا ، وقــت پـرواز کـــبـکــــها

  - به هنگـام جـهیـدن ها ، ز زیـر بـوتـه هـــا

  - در اضطراب است و دوان ، خرگـوش هــا

  - وقت شکوفا گشتـن بـاغـهـا و غـنـچـه هـا

  سزاوار است ، ز ما هم یــــــاد گردد

  همـــــــه دلهای ناشاد ، شــــاد گردد

  3 - به آن دم ، بــــاد نوروزی ، وزان گردد

  چادرها ی برپا ، یکسر واژگــون گردد

  - زمانی راکه گلها ، غنچه هاشان بشکفند

  - ابرباران زای ، آب از پیــراهن ، چـکنــد

  زنـده بُِِـوَد ، آنکه ٬ ز ما یــاد کـــنـــد

  به امیدی ، تمام درد ها ، درمان شود

  4 - حیدر بابا ، جای جایت ، گرمِ مهر تابان

  - رُخت خندان ٬ چشمه ساران تو٬ گـریان

  - کودکانت ، دسته گلــها ، بسـته بنــــدان

  همره بادش فرستی ، بوی آن را ٬ سمت ما

  شایدم ، از خفتگی بیـدار گردد ، بخــت مــا

  5 - حیدر بابا ، رو سفیدی و سر افرازی ، تراسـت

  - همه جایت ، پر از باغ و پر ازچشمه ، تراسـت

  - بعد ما ، سرزندگی ، پایند گیـها هـم ، تراسـت

  دنیا یکسر ، قضا ، قدر ، گم گشتگی است

  قـدّ دنـیا ، بـی پـدری ، بـی پسـری اســـت0

  6 - حــیــدر بابا ٬ راه مان ٬ از هم جـــدا گشـــت

  - عمرآخرشد و از کف ِبِرَست٬ فرصت برگشت

  - ندانستم ، چه آمد؟ بــر ســر زیــبــا رخــانــت

  غافــل از گرد نـه ها ٬ پیـچ و خـم دوران

  نا گه از نیستی و گم گشـتـگی و هـجران

  7 - حیدر بابا ٬ جوانمرد ٬ حق نعمـت ٬ پاس دارد

  - عمــر کوتــاه اســـت و صـیـدش ٬ نــرهــانـــد

  - نـا مــرد هــم ، عـمــر بــه آخــر ، نـر ســانــد

  حتم دان، جاوید گردد ، نامتــــــــــا ن حلالم کن ، اگرحاصل نشد ، دیدارمان

  8 - حـیـدر بابا ، میـراﮊدرت ، آواز خـــوان

  - جای جای روستا ، آنگه ، نغـمه خـوان

  - عاشق رستم ، با ساز خود نجوا کـــنان

  یادت هست ؟ دوان بودیم و با شتاب ؟

  چون پرنده ، پرواز کنان و بی تــاب ؟!

  9 - محله ی شنگل آوا ، سیب های نامی اش

  - گه گاه ، بـه آنجــا رفـتــن ومهـمــانی اش

  - با سـنگ هــا ، سـیــب و بـه انــدازی اش

  همچون خوابی شیرین ، مانده به یادم

  اثـــر گــــذار روح و پـــود و تــــــــارم

  10 - حیدر بابا ، غاز های برکه هات

  - باد های سوزناک قـلّه هــــــات

  - بهاران و پائــیزان دشـت هـات

  بــه چشمانم ، پــرده ای از سیـنماســت

  در خلوت خیالم ، هنگامه ی سفرهاست

  11 - حیدر بابا ، قره چمن و جاد ّه اش

  - بگوش آیــد ، آوای جـاووشــانـش

  - درد و بــلای راهـیـان کـربــلایــش

  افـتد به جـــا ن آزمـنـد رهـزنـان

  تمدّن دروغین ، زده نیرنــگمان

  12 - حیدر بابا، شیطان ، مکرکرده است

  - مهرومحبت را، زدلها ، کنــده است

  - روز هامان از سیه ، آکـــــنده کـرد

  خـلق را ، یک یک ، به جان انداخته

  آشتی هارا بـه خـون خود ، نـشـانده

  13 - آدمی ، گراشک بیند ، خون نریــزد

  - هر که انسان است ، خنـجررا، نبند د

  - کور جو بگرفت ، دستانش نـلـــغزد

  فردوسمـان ، سوی دوزخ گشتن است

  ذی حجه مان ، رنگ محرم شدن است

  14 - باد پائـیزی ، چـو ریـزد ، بـرگ هـا

  - ابر ، تازان ، ازکوه ، سوی روستا

  - تا موذ ن ، ســر دهــد ، آوازهــــا

  حرفهای جا نگدازش ، دلها می گداخت

  به درگاه خداوندی ، درختان ، سـرنهـاد

  15 - پر نشود ، از شن وسنگ ، چشمه ها

  - نـپـژمـرد ، نـیـفـسـرد ، بــاغـچـه هــا

  - سـیر شـونــد ، پــیـاده و ســواره هــا

  خوشا بحال چشمه ای که جاری است

  نگاه او، سوی افق ، باقـــــــی است

 16 - حیدر بابا ، به سنگ و کـوه ، پــرند گان

  - ترانه خوان ، کبک ، پی اش ، جوجکان

  - از بره ها ، سیـــاه ، سـپــیــد رنـگـــــان

  باردگر می شدم ، روان ، سـوی بیابان

  سرمی دادم :" شبان ، برّه ، بر گردان "

  17 - حیدر بابا ، به کشتزار آبی و هموار

  - چـشـمه ، جوشان ، میانه ی چمنزار

  - شـنا کـنـان ، پــونــه ، روی آ بــشار

  پــرنــدگـان زیبا ، ا زآن ، گذرمی کنند

  خلوت کرده ،از چشمه ، آب می نوشند

  18 - وقت درو، داس ها ، سنبل ، درو می کنند

  - توگویی که ، شانه ، به گیسوان زنــنــد

  - شـکـارچـیـان هم ، پـــی بـلــدرچـیـنـنـد

  دروگران ، دوغ شان ، ســر کــشــنـد

  پس از چرتی ، دوباره مشغول شوند

  19 - حیدر بابا ، وقـت غـروب ، به روسـتـا

  - کودکان ، بعد از شام ، برای خــــواب

  - از پشت ابر ، مــاه ، چشمک زنـــــان

  قصّه ای هم ، زما به آنان ، بگوی

  به قصّه اش ، ز غصّه ، بسیارگوی

  

  

  20 - مادر بزرگ ، به شب ، قصّه ، می گفت

  برخاسته ، کولاک ، درو دیوارکوفـت

  گرگ هم ، شنگولک بُـزبُزی می کوفت

   کاش باردگر، به کودکیم ، برمی گشتم

  بعد ازشکُـفتنی ، دوبــاره می فـسـُردم

  

  21 - نان و عسل ِعمه جان ، می خوردیم

  - زان پس ، روپوش ، تـن می کـردیم

  - تو بـاغـچـه هـا ، آزاد می رمـیـدیـم

  کجارفتی ؟ ! روز های لوس گشتنم ؟!

  با اسب چوبـی ، تاختـــن و رفـتـنـم ؟!

  

  22 - خـالـه هـَچی ، به رود ، رخـت می شست

  - مـمّد صـادق ، بامـشـو ، ماله ، میکشید

  غافل بودیم ، کوهه ؟ سنگه؟ د یواره ؟!

  به هر جا بود ، شلاغ زنان ، می تاخـتـیم

  خدا ! چه خوش بی هیچ غمی ، می ساختیم

  23 - شیـخ الاسـلام ، تامنـاجات می گـفـت

  - مشد رحیم ، لباده شو ، می پـوشـیـد

  - مشد آجلی ، بوزباششو ، می نوشید

  ما خوش بودیم ، عروسی و خوشی باد

  فـرقی هم ندارد ، هـر چـه بـادا بــــــاد!

  24 - ملک نیاز ، تفنگ به دوشش انداخت

  - اسب تاخته ، دشت ، پشت سرگـذاشت

  - همچون قرقی ، سر تپه ، دست یاخت

  دختران ، ازپس هر پنجره ، درتماشا

  درپس پنجره ه ا ش ، مناظری فریبـا

  25 - حـیـدر بابا ، عـروسی هـای روسـتـا

  - نو عروسان ، به دستشان ، از حـنـا

  - پرتاب سیب ، سوی عروس ، از بام

  نــگاه من ، هنوز هم درِ پی دخـتـرانش

  بسا ، به دل سخنهایی ، درسازعاشقانش

  26 - حیدر بابا ، پونه ی چشمه سـاران

  - خـیـار بـا خـربـزه هـای بـوسـتــان

  - آب نبات و آدامس ِ دست فروشان

  هنوز هم ، مانده از آن ، به کامم

  از دوران گــمـــشـــده یــاد دارم

  

  27 - دم ِ نوروز ، مرغ شب ، می خواند

  - نامزدی ، جوراب داماد ، می بـافـت

  - هر کسی هم ، شالشو ، می انداخت

  چه رسم زیبایی ! است شال انداختن !

  عیــــدی داماد ، به شـالـش ، بـسـتـن

  

  28 - شالی خواسته ، به خانه ، بس گریسـتم

  - شـالـی گـرفـــتـه ، دور خویش بـسـتــم

  - دوان ، بـه بــام خانۀ غــلام ، رسـیــدم

  خاله فاطمه ، به شالم ، جوراب بست

  به یاد خان ننه ، چشم ، پراشک گشت

  

  29 - حـیدر بابا ، میرز مـمّد و باغچه اش

  - ترش و شیرین ، انواع آ لـــوچه اش

  - تزئین کرده نوعروسی ، تاغچه اش

  ردیف شده ، صحنه ها ، در رف دیدگانم

  خیمـه زده ، همگان ، در صف خاطراتم

  30 - عید نوروز ، مَلات ، ز ِگِل ، می سازند

  - نـقــشــی زده ، اتـاق را ، مــیــزیـبــنـد

  - به تاقچه اش ، چیـدنـیـهـا ، مـی چیـنند

  آرایش دختران ، نوعروسـان

  هوس آرَد ، مادران شویشان

  31 - مسافری از باکـو با صـحبـتـش

  - شیـر گـاو و کـره ، باخامه اش

  - خوردنیهای شب چارشنبه اش

  سر دهند دختران :" آتیل ، ماتیل ،چرشنبه"

  چـو آیــنه ، بـخـتـم وا کـن " چــرشــنــبــه "

  32 - بـه تـخم مـرغ ، نـقـشـی زیـبا ، مـی زدیم

  - به هم زده ، شکسته ، پوست می کنـدیـم

  - از بازی کردن ، مگر ، سیر می شدیم ؟!

  علـی بــه مــن ، اسباب بازی می داد

  رضا به من ، گل چیده ، هدیه می داد

  33 - نوروز عـلی ، به خـرمن ، وَل رانان

  - گـاهی هم ، با پارو، کاه ، پاروکنان

  - ازکوهستان ، سگی ، عــوعــوکنان

   آنوقت دیدی ، الاغ ها، بی حرکت ، ایستاد

  سوی کوه خیره شده ، گوش ها ، تیزاند

  34 - شبـانـگـهـان ، تا گّّـّله ، می رسـید ند

  - کُرّه ها را ، گوشه ای ، مـی بـستند

  - تا روستا ، از گُِّّله ، خلـوت مـی شـد

  با کُرّه های بی پالان ، می تاختـیـم

  گلایه ها را پشت سر، نهـــــــــادیم

  35 - شـــب بــهـــار و رود و شُــرشُــر آب

  - صدای غلـتیدن سـنگ ، بـه ســیـلاب

  - چشمان گرگ ، به تاریکی ، شب تاب

  با دیدن گرگ ، سگان ، هــــم آواز

  گرگ هم از خوف سگان ، گریـزان

  36 - شـب زمـسـتـان و ســرمــای آن

  - روستایی و مسکن و مَاٴوایشان

  - بخـاری و شعـله و هیمه هاشان

  شبچره هاش ، گردو و سنجد بود

  فـضـا ، پرازهمهمه و خـنده بـود

  

  37 - پسرخاله ، شجا ، ازباکوبرگشته بود

  - به همـراهـش ، سوغاتی آورده بـود

  - سماورو صحبتش ، به بام آماده بود

  - یادم هست ، مـردی بـلند قـامـت بـود

  از بخت بد ، عروسیش ، عزا شد

  بـخـت سفـید نـه نـه قیز ، فـدا شد

  38 - حیدر بابا ، نه نه قیزو چـشمانش

  - دل نشین بود ، رخشنده وگفتارش

  - ترکی گفتم ، بخوانـنـد ، ایـشـانش

  تا بدانند ، باقی ، فقط یک نام است

  از نیک و بد ، مزه ای به کام است

  39 - بَدو ِ بهار بود و مهر ، تـابـان

  - بچه ده ، با برف ، بازی کـنان

  - پارو چیان ، برف ، پارو کنان

  روح من ، کنون ، گویی در آنجاسـت

  مثل کبکی ، مانده ، بین بـرفـهاست

  

  40 - مادر بزرگ ، به بافت ِ فرش و کـتـان

  - از پس ابر ، خورشید ، دامن کـشـان

  - پیر گشته است ، گرگ ، دندان کشان

  - سـوری هـم ، بـرخـاسـته ، شــتـابـان

  سر بالایی را ، پشت سر گـذا شـته

  ظروف شیر ، لبریز وسرریز شده

  41 - خجّه سلطان ، عمه ، خشـم می کرد

  - پسر عمو ، ملا باقر ، قهـر می کرد

  - تنور روشن ، به خانه ، دود می کرد

  کتری چای ، روی تنور ، می جوشید

  گندم تف داده ، روساج ، می رقصیـد

  42 - هر چه که مانده بود ، به جالیزها

  - جـاروکــنــان ، آخــر پـائــیــزهــا

  - همه جای خانه را، پُرمی کردیم

  - کدوی تنبل ، به تنور ، می پختیم

  کدو را خورده ، تخمه هاش شکستیم

  از پُر خوری ، نزدیک بود ، بتـرکـیـم

  43 - میوه فروش وقتی ، می آمد از وَرزَقــان

  - روستا را، پرمی کرد ، هیاهوی کود کان

  - تا خبراز ماجرا ، می رسید ، گوشمـــان

  شلاغ کوبان ، قشقرق ، می کردیم

  گـنـدم داده ، گـلابـی مـی خـریـدیــم

  44 - شبانگهـان ، به رودخانه ، راهیش

  - میرزا تقی و مـن و هـمــراهــیــش

  - نگاه من ، مهبوت این صحنـه اش

  - ماه ، که غرق گشته درون سیـلش

  - دیدیم ، ناگه ، آن سوی باغچه اش

  - درخشش شبـیه بـه چـشـم گـرگـش

  گفتیم : ای وای ، گرگه ، فوری برگشتیـم

  نفهمیدیم ، که کِی ؟ گردنـه را ، رد کردیم

  

  45 - حیدر بـابـا ، درخـتان ، قـد کشـیـدنـد

  - امّا ، افسوس ، جوانانت ، پیرگشتند

  - میشهایت ، نحـیـف و لاغـر گشتند

  سایه گشت وغروب شد وشب رسید

  در سیاهی ، چشمان گرگ ، درخشید

  

  46 - شنیده ام ، نورخدا ، تابـــــان است

  - آب ، زشیر مسجد ش ، روان است

  - بـه بود آب ، اهالی در رفـــاه اسـت

  دست و بازوی منصورخان ، سلامت

  هرجا که هست ، خدا ، با او یاراست

  

  47 - حیدربابا ، ملا ابراهیم ، هست یا نه ؟

  - مکتــــب درس او، بـــجاست یا نه ؟

  - به وقت خرمن ، بسته مکتب ، یا نه ؟

  سلامی ازمن به آخوندش ، رســان

  ســــلام توٲم بــا ادب ، والســــلام

  

  48 - خجه سلطان ، عمه ، به تبریزرفته است

  - اما چه تبریــز؟! رفته ، برنگشته اســت

  - فرزند ، چاره ی ما هم ،ره برگشت است

  پدر مرد و خانـــه خــــراب گشـــتیم

  همچون میشی ، سرایمان گم کردیـم

  به دست ناخودی ، دوشیده گشتیم

  

  49 - حیــدر بابا ، دنیــا یکســر دروغ است

  - ارثــیـــه ی ســلیـــمان و نوح اســــت

  - مـــردانی را که خــود زایــیــده اســـت

  - بی اســتثنا ، به درد انداختــــه اســـت

  به هرکسی ، هر آنچه را که داده است

  بی کم وکاست ، زوی بستانــــده است

  ازافــلاطــون ، جز نامی نمانــده است

  50 - حیدربابا ، یاران روی گـردانـد نـد

  - به نیمه راهان ، تنهایم ، گزاردند

  - چــراغهایم ، همه ، خـــاموشاند ند

  چه بد هنگام ، غروب گشت وشام شد

  به چشم من ، دنیا ، خرابه ی شـام شد

  51 – با پسرعم ، شبی ، به قبچاق شدیم

  - زیر مهتاب ، اسبانمان تاختیـــــــم

  - کوههارا ، پشت سر، گذاشتیــــــــم

  

  مش ممی خان ، اسبش را ، جولاند

  از تفنگش ، تیری را هم ، چکانـد

  52- حیدربابا ، برکه تار ، با دره هاش

  - خشگناب و پیــچ و تاب راههــاش

  - کنون گشته اردوگه کبکهـــــــــاش

  ازآن به بعد ، زادگاه و دیارمــــا ن

  پی بگیریم ، صحبت سرزمین مان

  53 - به روز بد ، خشگنابو ، کی انداخـت ؟

  - از ساداتش ، که رفته و کـی برجاست ؟

  - خریـــدار خانــــه غفــــار ، کجاست ؟

  چشمه ، بازهم ، برکه رو پر می کند؟

  یا خشکیده ، باغچه ها ، می پژمرد ؟

  54 – آ میر غفار، سرور سادات بـود

  - شکارشاهانه او یــــاد ، بـــــود

  - به کام هر جوانمردی شهد بود

  - به کام نامرد ان چون زهر بود

  به راه حق مظلومان ، غرُنــده

  به ظالمان ، چون شمشیر، برنده

  55 – مردی بلند قامت ، دایی مصطـفـی

  - تنومند و ریشو همچون تولسـتوی

  - می کرد ، هرعزایی را ، عروسی

  حیثیت و آبروی خشگنـــــاب

  به هرمجلس ، به سان یک آفتاب

  56 - مجد السادات ، چون باغها، خندان بود

  - وز غیرتش ، بسان رعد ، غران بــود

  - به کام وی ، سخن ، آب روان بـــــــود

  درکش شگرف ، جبین اوهم بلند

  چشمان وی درخشان و سبز رنگ

  57 – پدر، مهمان نواز و سفره اش ، بـاز

  - درره یاری به مرد م ، پیشـــــــتاز

  - از زیبایـان عالم ، آخرین ، یادگـــار

  بعد وی ، یاران ، ره ، کج کردند

  چشم وچراغ محبت ، فوت کردند

  58 – میرصالح و بس نابجا ، گفتـــارش

  - میرعزیزوبس دیدنی ، تعـــزیه اش

  - میرممد وقرزدنها ، قهـــــر کردنش

  گفتنش ، کنون ، به قصه ای ، مانده است

  گذشت و رفت ، ردی ازآن ، نمانــده ست

  59 – میر عبدول ، با آینــــه ای ، خود آراست

  - توجهات دگرانش ، به خود ، جلب ساخت

  - دوچشم را هم ، زفرازدرودیوار، چرانـد

  دوربین شاه عباس ، یادش بخیر

  دورخوش خشگناب ، یادش بخیر

  60 – عمه ستاره ، تا کـلـوچـه مـی پـخـت

  - میرقادر، ناگه ، یـکـی را می قـاپـیـد

  پس ازخوردن ، چو کره ای می تازید

  بس خنده داربود ، قاپیدن کلوچـــه

  کتک ها ، نوش کردن ، دست ِعمه

  61 – حیدربابا ، آمیرحیدر ، چه می کند ؟

  - یقین ، باز ، سماورش می جوشد ؟

  - از پیریش ، با فک زیرین ، جَوَد ؟

  گوش سنگین ، چشمان اوبه گود ا ست

  برسرعمه جان ، حافظه ای نمانده ست

  62- میر عبدول ، تا زبان ، باز می کرد

  - عمـه خانم ، ادایش ، درمــی آورد

  - ملک خانم ، از کوره ، درمی آمد

  جد لها شان را با شوخی ، آمیختنــــد

  پس از شامی ، سرگزارده ، خوابید نـد

  63- فضّه خانم ، تک گل خشگناب بود

  - آمیریحیی ، بازوی دخترعــــم بود

  - رخساره هم ، هنروری دردانه بود

  سید حسین ، ادای میرصالح ، درمی آورد

  آمیرجعفرهم ، زخشم بر سرغیرت آمـــد

  64 – رمه داران ، سحرگهان شد ، عیــان

  - میش و بره ، هماهنگ ، آوازشـــان

  - عمـه هم به تیماربـــرۀ نوزاد شـــان

  

  دود تنورها ، زبام ، می رفت تاآسمان

  بوی خوشی داشت ، نان تازه و داغ

  65 – کبوتــــــران ، دستــه دستــه ، به پــرواز

  - همره با آفتــــاب ، پرده زربـــاف ، بــــاز

  زان بعد ، هرکسی هم ، درپی کسب و کار

  روز، تا شد بلند ، فرکوه ،فزونتر

  طبیعت و زیبایی ا ش ، جــوانتر

  66- حیـــدربابا،هنگام عبـوراز کــــوهــها

  - کلاهی برفکین ، بر سرو بر قلّــه ها

  - می پیــماید ، شبانه ، کاروان ، راهها

  - چــه در تهرانــم وکاشــان ، یا هرجا

  از دوردستها ، به تماشایش ، نشسـتم

  با بال خــیال آمــدم وپیـشـی گـــرفــتم

  67- کاش ، بار دگــر ، بالاتــر مــی رفتــم

  به قـــلّۀ « دام قیـــه » مــی رســیــدم

  زانچه رفته برســرش ، آگه می شـدم

  همــراه برفــهایش ، می گـریســتــم

  به دلهای یخ زده ، از دسـت سرما

  حــرارتـــی دوبـاره ، مــی دمــیــدم

  68- حیدر بابا ، غنچهٴ گل خنـدان اســت

  افسوس ، غـذای دل ،خـوناب اســت

  زندگــی هم بسان یک زنــدان اســت

  ندانستم ، چه هــــا ، آمد ، بر سر ؟!

  کسی کو؟ تا گشاید ، درب این زندان ؟!

  کسی کو؟ تا رهاند ، خویشتن از آن ؟!

  

  69- حیدر بابا، آسمان ها، تیره گون است

  روزهـامان ، یکسر ، بد شگون اسـت

  آنکه بر هجر، نهد سر، واﮊگون است

  نیکــی را ، زدستمان ، ســتانــدنــد

  چه خوب ! به روز بدمان، نشاندند

  

  70- از فـلک پـیر ، یکی نیست ؟ بـپـرسد؟

  چه می خواهد؟ ز دامی که نهاده ست؟

  اَلـَک، کجا؟جای عبور یک ستاره است؟

  به هــم ریــزد ، هر آنچــه بر زمــین اســت

  زیروزبر، دامی، که شیطان در کمین است

  

  71 - اگـر کـه بـال پــروازی ، بَــرَم بـــــــود

  - اگـر بـاد شـتـابـان ، هــمــرهــم بــــود

  - بــا سیلی که ازکوهی ، سـرازیـر اسـت

  - هـم پـیـمـان و هــم آغــوش مــن بــود

  - با تبارم ، که کنون ، دور است ، ز من

  - بار دیگر ، هَمدَمَـم ، هـم گـریـه ام بـود

  کاش ، می دیدم ، بانی هجران ، کیست؟

  از دیـارم ، کـه رفـتـه یا کـه بـا قـیـسـت ؟

  

  72 - بشنــو! ، حیدر بابا، ایـن آواز مــن

  - بگردان ، سوی آسمان ، فریاد مـن

  - اگر که در قفس ، حتی، جـُغدی ست

  - نباشد تنگ ، زندانش ، به سان مـن

  ببین ، اینجا ، کنون ، شیری به بند است

  پیامش هم ، به انسان های بی رحم است

  73 - حیدر بابا ، خون غیرتـــت ، جــوشــان

  - عـقـابـانـی ، ز تـو ، خـیـزان و پــــرّان

  - سنگ هایی را ، که غلتانند و رقصان

  بر خیز و همّتم ، آنجا ، ببین

  از آنجا ، قامتم ، بردار ، بین

  

  74 - حیدر بابا ، شبانگه ، دُرنا ، در گذار

  - چشم کور اُوغلی ، به تاریکی ، باز

  - بُرّان و غـُـرّان ، با اسـب تـیـز پــای

  من ، ز اینجا ، نرسم به مقصـود

  تا وصل عِیوَض ، نخواهم غـنود

  

  75 - حیدر بابا ، مردان مرد ، به زایان

  - پـوزه ی نـا مـردمـانش ، بـتـابان

  - به گردنه ها ، خفه ساز ، گـرگـان

  تا برّه ها ، به آرامـی ، بـچـرّ نـد

  میش ها هم ، با دُ مِشان برقصند

  76 - حیدر بابا ، به دل ، همواره ، شاداب

  - تـا دنـیـا هسـت ، کـامـت ، کـامـیــــاب

  - رهـگـذرانـت ، جــمـلـــگی ، آشــــنــا

  بگو ، فرزند شـاعـرم ، شـهریـار

  عمریست ، می کند ،غم را، تلنبا ر

  77 – حیدر بابا، آمـــده ام ، دیـدار را تـازه کنـــم

  باردگر، درآغوشت ، غنوده وخـــواب روم

  ازآنچه که بنام عمر، گذشته است ، برسرم

  تعقیب کرده ، شاید ، به آن ، اینجا ، برسم

  به کودکیم بگویم ، باز به ما گذر کن

  از دور خـوش کودکی ام ، یــاد کن

  باردگر، چهـره گریان مرا ، شاد کن

  78 – حیدر بابا ، کشــان کشـــان ، آوردی

  به خـــانه و کاشا نه ام ، رسانـــــدی

  یوسفی که ، به کودکیش ، گم کردی

  یعقوب پیر، من گم گشته ات را، یافتی

  تعقیب کنان ، از کام گرگ ، رهانــــدی

  

  79 – کاروان ، زینجا ، دگرکوچیده است

  شربت هجران خود ، نوشیده است

  عمر مارا هم ، به یغما ، برده است

  به راهی گشته است ، راهی ، که برگشتی ندارد

  جز غبارش ، روی خاروسنگـــــــها، ردی ندارد

  

  80 – خاطراتی را ، که شیرینند ، اینجا خفته اند

  کنون ، با سنگهاشان ، سر به سرگشته اند

  سنگهای آشنـــا یی ، ناگهــان ، انداخته اند

  با نگاه من ، برخاسته ، می نگرنـد

  آتش ، به دلها ، زده ، بازمی خوابند

  

  81 – رد رفتـــگان ، در اینجا ، باقی است

  خانم ننه ، رخت سپیدش ، به تن است

  هرجـا روم ، باز به دنبا ل من ، است

  فرزند: آمدی؟! پس چرا ؟ دیرآمدی؟

  صبر من ، لبریز، تو هم چه پیرآمدی

  82 - قبیله ما ن ، اینجا ، بوده ، اجا قـش

  اکنون شده ، پرنده وچرنده ، آشیانش

  وقت غروب ، خا مو ش ، هر چراغش

  **( وبلده لیس لها انیس)

  **(الاالیعا فیروالاالعیس)

  83 – آسیا ب روزگــــاران ، چرخــان است

  خلایق هم ، به دندانش ، گـردان است

  ببین ، بشر، چه سان خود فریب است

  رنگی ز ِ شادی ، به چهـره دارد

  گور خودش دیده ، به رُخ نیارَد

  84 – استـــخوان رفتگان ، آرد شـــده

  از جان بدربردگانش ، مات شــده

  ملا ابراهیم ، آب شده آخر شــده

  شیخ الاسلام ، چه قبراق مانده است

  نوروز علی ، رفته و برنگشته است

  85 – پا به سنان ، هفتاد کفن ، پوساندند

  جوانان ، از غم دنیا ، خــــــزاند ند

  دختران وعروسان را، پیرانـــد ند

  رخشنده را دست نوه ، به دستش

  ننه قیز، هم ، داماد یا عروسش

  شکرخدا ، باردگرفرصت دیدارشد ازرفتگان ، گم شد گان ، یــــاد شد

  قهر هم اگر بودیم ، نوبت آشتی ، شد

  باردگر، دیدارمان ، بسته به سرنوشت است

  به باقی عمرمـــــانده ، آیا فرصتــی هست؟!

  

  86 – در این بامها ، خط و خطوط ، کشیده ایم

  به ایام کودکیمان ، بازیها ، کــــــرده ایم

  وقت بازی ، گه برده ، گه ، باختـــــه ایم

  بچه ، به ناچیزی ، چگونه ، شاد است ؟

  اینــــک ، غمها ما ن ، قد یک دنیــا ست

  

  87 – به این طویله ، گاومــان ، می زاییـــــد

  خانم ننه هم ، گاوهارا ، می دوشـــــید

  بوی مادر ، از درودیوارآن ، می بارید

  می گرفتــم ، گوســـاله را، درنـــرود

  می گفت : ببین ، ظرف شیر، سرنرود

  88 – اینجا ، میادین خیـــال ، عریضنــــد

  سنگ وکوهش ،همه ، با ما انیسنـد

  به محض دیدنم ، حیدربابا ، صدازد :

  این چه صدایی است ؟ ره انداخته ای ؟

  بیا ، ببینم ، خود ، کجــــا ، مانده ای؟

  89 – چه بسیاری ، ازاین رود ، گذر کرده ایم

  از این چشمه ، اب خنک ، نوشـــیده ایم

  به یونجه زارش ، کِشته ، برداشــته ایم

  جه روزهایی ، سربسر بزغاله ، می گذاشتم

  چه روزهایی ، غرق ِ بازیگــوشیها بــودم

  90 – به سالی ، خانم ننه م ، بیمار می بود

  زمستانش ، همه ، باد و کولاک بود

  زمستان هم سرآمد ، سیل و باران بود

  بارمان را بسته بود یم تا ره بیفتیم

  ازبیم سیل ، مجبور به برگشت شدیم

  91 – بهـاران بود ، ماهم زیر باران

  درانتظار ، تا بَند گردد ، باران

  کی قادر است ، درافـتد ، باسیلاب

  بالاکیشی ، قایقچی مان آمده بود

  به قهوه خانه امامیه ، مانده بود

  92 – دراین خرمن ، بازیها ، کرده ایم

  چون مورچگان ، گرد هم ، آمد ه ایم

  نرم نرمک ، به باغچه ها ، خزید ه ایم

  از شاخه های درختانش ، کند ه ایم

  از بیم "قوروقچی" اش ، لرزید ه ایم

  

  93 – به این باغچه ، سبزی آش ، می کا شتیــم

  مدام ، به پاش ، آب ، روان ، می داشتیــم

  تا سبزمی شد ، چید ه ، به آش می ریختیم

  سبزی آشش ، ازقاشق ، آویزان

  به گفتنش ، آب ازدهانت ، روان

  

  94 – مکتب بجاست ، بجه ها ، درس می گیرند

  می نویسنــد ، پاک می کننـد ، می لــــیسند

  ملا ابراهیم ، باخان و مانش ، باقینــــــــــد

  اما ، زیاران ما ، اکنون ، کسی پیدا نیست

  به جمع این بچه ها، یکی به یــاد ما نیست

  95 – به ابن مکتب ، ازشهد شعر، چشیده ام

  از کام آخوند ، گرفتـه ، قورت داده ام

  گاه ، آخوند هم ، د ست انداختــــــه ام

  سر درد دارم ، گفتـــــم و دررفته ام

  تو باغچه ها ، از دید ، دور گشته ام

  96 – آخر درس ، زمکتب ، وقت برون گشتن

  به همدیگر، سیخونک ، نواختن وتاختــن

  هرچه که بود ، بین راه ، سرنگون کردن

  بچه نگو ، افسارگسیخته ، گاو بگو

  یکی که نه ، سی تا ، گوساله بگو

  97 – گفتم : فرزند ، به ممد حسن ، چه رفته؟

  معلوم گشت ، آخر، بیچاره ، مُِِـــــــرده

  نگو ، فقط ، بیچــاره ، خون دماغ شده

  با وزش بادی ، می بینی ، ممــــــد حسن نیست

  اینجا ، یکی ، بند آورد ، خون از دماغ ، نیست

  98 – ملک نیاز، رفتــــه و گــــم گشتــــه اســـــت

  میراصلان هم ، به سکته ای ، خفتـه اســــت

  هرکسی هم ، شکسته وکُنجی ، کِزکرده است

  مردمان ، ازغم نـــــان درمانده است هر کسی هم ، درفکر جان مانده است

  99 – روستایی بیچاره ، به خانه اش ، چراغ ، نـیست

  چگونه است ، برق داران ، به فکردیگران نیست

  آنکه باید ، بفهمد ،در جمع اربــا بــان ، نیــــست

  آخر، یکی ، بگوید ، چیست ؟ گناه این مردمان

  خواهم ، گیرد ، دامانشان ، آه این مظلومــــان

  

  100 – هرکه ، خرید زهرچه ، گرانتر کرد ، قیمتش

  ارزانتراز هرچه ، فقط ، دهقان ودسترنجـش

  اجرتِ داشت ، کمتراز کاشـــت وبرداشتـــش

  بچۀِِّّ ده ، به ناچار به راهسازی می رود

  شاید که آنجا ، به قند ، دستـــــش برسد

  101– روستایی ، دنیا را چون عروس ، زیبد

  اما ، به رختش ، پینه رو پینــه ، دوزد

  خلق را ، آرا سته ، خود ، بی رخت ، سوزد

  هنوز هم ، روسری شان ، کربـــاس است

  جای پوشاک زمستانۀ او ، عریـا ن است

 102 – باربران ، ازینجا ، باچاهارپا ، بـَرده اند

  زین خرابه ، الاغ ها ، بارشان بـُرده اند

  بانعمت ، همه جای خانه را پـُرکرده اند

  چشم یاری ، اگر داشتی ، کس ، دریغ نداشت

  نوش دارو هم ، اگر خواستی ، دریغ نداشت

  103- اینک بشر، مثـل گـرگ گرسـنه اسـت

  چشم دوخته ، پی فرصت ، کمین است

  تا ببینند ، کدام یکی ، ضعیف اسـت

  تا بریزند ، تـــــکـّه و پـاره اش کـنـند

  هرکدامش ، تکه ای ازآن ِخود کنـــند

 104- به این سینه کشها ، برّه ، می چرانـد یم

  سُرنخورند ، مثل شهاب ، هردَم می شمردیم

  هر برّه ای که ، در پی اش بود ، عقـــــــاب

  به زیرسنگی ، برده ، از خطرها رهاندیم

  عقاب نگو، گویی ، یک گـُـــراز است

  گرگ در اندیشه ، که آن ، شبان است

  105 – به این مزرع ، رفته ، نهان گشته ایم

  نخود هارا ، بابُته ، برآتش ، تفتیده ایم

  مراد مان ، به شادی وخنده ها، رسیده ایم

  مردم هم به خند د و برمُرادش ، رسد

  تمامی جراحتها ، بهبودی ، پذیــــــرد

  106 – حیدر بابا ، دردل ، لبریزازگنجینه ای

  ودیعه ای ، قد کوه ، سرشارازخزینه ای

  بس ، برازنده ات ، به بودِ این سینه ای

  هم صحبتی ، چون کوهستان ، داری

  با کوهـــها ، به آسمـا ن ، سرسا یی

  

  107 – دیدی ؟ که ازکجا ؟ تورا ، آوازکردم

  تو هم ، بگـــــردان به جهان ، آوازم

  ولیکن ، کردی ، زمگس ، سیمرغم

  تا پر پرواز دادی ، به بـــاد

  او هم داد ، پاسخم ، به آواز

  

  108 – حیدر بابا ، ترا ، وطن دانســـته ام

  وطن گفتـــه ، سویت ، روآورده ام

  به دیدارت ، سرشکم را ، شسته ام

  کنون ، می فهمم ، غم غربت ، ازتوست

  شربت تلخ و زندان تاریک ، ازتوست

  109 – کسی نماند ، تا به ما سبیلش را نتابد

  زیرزیرکی برای ما ، دوز وکلک نسازد

  پیدا نبود مــــردی ، ا زما ، جانب دارد

  شیاطین را ، درآغوشت ، گردانـدی

  انسانهارا هم ، زیر پا ، لهـــــاندی

  110 – دیوارتا قد کشید ، رنــگ آفتاب ند ید یـم

  شد تارتر ، زندان ، هــمدیگررا ، ندید یم

  لامپایمان را ، اوج روزش ، فوت نکردیم

  سیل آمد و خانه ما ، از آب ، چون برکه گشت

  خانه بس بیچارگان ، بَدَل به یک خرابه گشت

  111 – در ابتدا ، ازمن ، استقـبال کردی

  اما بعـد ، درکارم ، اخـلال کردی

  به ظـّن خود ، استاد ، اغفال کردی

  عیبی نیست ، عمر، دایم ، درگذاراست

  زمستان تا سرآید ، زغـال روسیاه است

  112 – راهم ، درامتـداد جاده محبت بود

  تمام حرفهایم ، اراده حقیـقت بود

  رسالتی که محبت ، دوشم نهاده بود

  ورنه ، با هیچ کس ، درمن ،غـَـــَرض نیست

  سیاست نامی ، دروجود من ، مَـَرض نیست

  113 – حق چه گوید؟ ! با ظلم همـره نشویـد

  به جای نور ، داخل ظـلمت ، نشویــد

  بدست چرخ ، چون فرفره ، گم نشوید

  دیدید ، که ظلم ، جه بـــــی بنیاد ، بــود؟!

  چیزی اگر داد ، دست ِ ستاندنش، بازبود؟!

  114- شیطان ، کنون قبله مان ، چرخانده است

  یک یک ، مارا ، زراه حق ، گردانده است

  به چشمه پرازماری ، ره ، نشان داده است

  منت هم گذارد ، جویتان ، رود است ، کنون

  خود آگیهم ، آبها ، چون زهـــراست ، کنون

  

  115 – حیدر بابا ، از شکوه کردنها ، چه حاصل؟

  خانه ظلم می شود ، با صبروتحمل ، زایل

  درویش مسلکان هم ، براستقامت ، مایل

  بیا تا عزم سوی دشت همواران ، کنیم

  باردیگر ، بحث محبت ، زنو،آغاز کنـیم

  116 – باز، کودکان ، همساز وهمدل باشد

  زمستان تا سرآید ، بهاردرره باشد

  چمن ورود ، پُرغاز و اردک و باشد

  با دیدنش ، زشادی ، ماهم به پروازدرآییم

  باردگر، بال وپــَــر شکسته مان بگشاییم

  117 – ازاین باغچه ، آلوچه هــا ، می کَند یـم

  بهرزمستان ، در بام ، پهــن میکردیم

  با دروغ ، برای خشکاندن و جابجایش

  به پشت بام رفته ،از آن ، می خوردیم

  ذخیره زمستان ، به تابستان ، خورده ایم

  برسرخلـق خدا ، کلی منّت ، گزارده ایم

  118 – خانه ها برجای ، ولیکن بی صاحبـخا نه اند

  هراجاقی را ، از آتش ، زبُن ، کورانــده اند

  بیش وکم، باقی ، نامی ، زآنان ، که رفته اند

  صحبتی ازما ، بر جای خواهد بود؟ ، امان

  کدامینش زما ، یادی ، خواهد کرد؟ ، امان

  119 – بعـد ما ، کرسی ها و صحبتها ، به دورش

  در قصه ها ی روســــتا ، گفت وشنــود ش

  صحبت های شیرین ، اززبان مادربزرگش

  حیدر بابا ، پایش را ، به صحبتها کشاند

  همچو می ، چشمان ازو، خمارآلود ، ماند

  120 – عاشقی با ساز خود ، خوش سروده است :

  مهربان ونازنین ، ، زیبا رُخی بوده است

  کزعشق سوزانش ، سوخته دلی ، بوده است

  با سازوسوزی وگدازی ، شهریاری بوده است

  اگرکه آتش مهری ، کنون ، برجا نمــانده است

  ولیکن ، آتش او، همچنان گــرم وروشن است

  فلک ، درگردش ، اما چرخ او، بی گردش است

  

  121 حیدربابا ، درختانت همه ، پربارباشد

  بعد ما ، برماند گا ران ، عشق باشد

  ازرفتگان ، برآیندگانش ، مشق باشد

  فرزند مان ، فرهنگ خود ، منکر نگردد

  به هرحرف دروغینی ، خریدار نـــگردد

  

دفعات مشاهده: 20103 بار   |   دفعات چاپ: 1777 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 464 بار   |   3 نظر
::
:: انتشار شعرهای داود علیپناه ::

مدتی پیش جناب آقای داود علی‌پناه مجموعه‌ای از شعرهای زیبای خود درباره روستای کزج را در اختیار بنده قرار دادند تا در سایت قرار گیرد. خوشبختانه بعد از مدت‌ها بالاخره توانستم در لابلای هجوم انبوه کارهای مختلف، فرصتی برای بررسی و ورود دو قطعه شعر ایشان پیدا کنم و حقیقتا از مطالعه آثار در حین این کار بسیار لذت بردم. امیدوارم شما نیز با خواندن این قطعات، با یادآوری خاطرات دور و نزدیک روستایی‌تر شوید.


آنایوردوم

این شعر به سبکی شبیه به حیدربابای شهریار، به کارهای روزمره مردم روستا از بیان شاعر اشاره می کند و ما را با حال و روز ایام گذشته روستای کزج آشنا می‌کند. شاعر سعی کرده است بدون پیچیدگی گفتاری و به صورتی کاملا صمیمی و ساده، خاطرات خود را در بیانی شعرگونه بازنویسی کند. برای خواندن این قطعه شعر اینجا را کلیک کنید.

روستایم کزج

با خواندن شعر "روستایم کزج" نگاه عمیق شاعر به زیبایی‌ها، پیشینه تاریخی، اصالت و سادگی روستا را که با احساسی پاک و بی پروا آمیخته شده است، در می‌یابیم. شاعر در این قطعه سعی کرده است غربت کزج، این "گنج بی‌نشان" را به ما یادآوری کند تا حال و هوای روستایی را از یاد نبریم. برای خواندن این قطعه شعر اینجا را کلیک کنید.

دفعات مشاهده: 14291 بار   |   دفعات چاپ: 1786 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 483 بار   |   0 نظر
::
برای مشاهده کل مطالب بخش مطالب خواندنی (جدید) اینجا را کلیک کنید.
روستای کزج Kazaj Village
Persian site map - English site map - Created in 0.062 seconds with 1205 queries by yektaweb 3600